غزل شمارهٔ 239
شاعر: جامی
Toggle stanza 1به روز وصل پیاپی نمای دیدارم
به روز وصل پیاپی نمای دیدارم
که تا ذخیره ایام هجر بردارم
اگر نظاره روی توام شود روزی
هزار شب به خیال رخت به روز آرم
هزار قطره خون در دلم گره شده است
بیا که روی تو را بینم و فروبارم
چو عقد رسته دندان به خنده بگشایی
سزد که سلک گهر را به هیچ نشمارم
بر آسمان مه و خور بر زمین گل و لاله
نگاه می کنم و روی توست پندارم
مگو که چند دهی درد سرمرا جامی
خدای را که بکن یک کرشمه در کارم
که تا گرانی تن زآستان تو ببرم
متاع جان به سگان در تو بسپارم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
به دیده ای که ترا دیده ام نمی یارم
کزان نظر به سوی دیگری به بار آرم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1460
حبابوارکه کرد اینقدرگرفتارم
سری ندارم و زحمت پرست دستارم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2140
نیَم ز کار تو فارغ، همیشه در کارم
که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1723
بیار باده که اندر خمار خمارم
خدا گرفت مرا زان چنین گرفتارم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1737
شب دراز به امید صبح بیدارم
مگر که بوی تو آرد نسیم اسحارم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 386
من آن نیام که دل از مهرِ دوست بردارم
و گر ز کینهٔ دشمن به جان رسد کارم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 387
به جرم این که متاع هنر بود بارم
یکی ز گرد کسادی خوران بازارم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5713
ز سیلی غمت از دیده خون همی بارم
رخ از طپانچه بدینگونه سرخ می دارم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 241
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

