Toggle stanza 1
چون رخت بینم سر خویش از حیا پیش افکنی
1

چون رخت بینم سر خویش از حیا پیش افکنی

وآتش محرومیم در سینه ریش افکنی

2

شهر پر غوغا شد از تو کاش چون آیی برون

دفع غوغا را نقابی بر رخ خویش افکنی

3

دست ده تا چینم آزارش به بوس ای جان که سنگ

برمن دیوانه از طفلان همه بیش افکنی

4

نیست جز خونریزی و عاشق کشی کیشی تو را

دمبدم تیر دگر برما ازان کیش افکنی

5

می زنی قرعه پی قتل رقیبان تا به کی

قرعه دولت به نام هر بداندیش افکنی

6

ریش دل گر کرد خانه چشم بر هم زن به ناز

در دلم چاک از مژه بهتر که از نیش افکنی

7

شاه خوبانی و درویش تو جامی دور نیست

گر به رحمت سایه‌ای بر حال درویش افکنی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور