غزل شمارهٔ 470
Toggle stanza 1چون رخت بینم سر خویش از حیا پیش افکنی
11
چون رخت بینم سر خویش از حیا پیش افکنی
وآتش محرومیم در سینه ریش افکنی
22
شهر پر غوغا شد از تو کاش چون آیی برون
دفع غوغا را نقابی بر رخ خویش افکنی
33
دست ده تا چینم آزارش به بوس ای جان که سنگ
برمن دیوانه از طفلان همه بیش افکنی
44
نیست جز خونریزی و عاشق کشی کیشی تو را
دمبدم تیر دگر برما ازان کیش افکنی
55
می زنی قرعه پی قتل رقیبان تا به کی
قرعه دولت به نام هر بداندیش افکنی
66
ریش دل گر کرد خانه چشم بر هم زن به ناز
در دلم چاک از مژه بهتر که از نیش افکنی
77
شاه خوبانی و درویش تو جامی دور نیست
گر به رحمت سایهای بر حال درویش افکنی
Sources
Persian text source: Ganjoor

