Toggle stanza 1
طره از روی چو مه بگشا که بگشاید دلم
1

طره از روی چو مه بگشا که بگشاید دلم

یکدم از تنگی و تاریکی بر آساید دلم

2

شد دلم خون و آید از مژگان فرو در کوی تو

جز به کوی تو بلی مشکل فرود آید دلم

3

بس که خود را از رگ جان بر تو محکم دوخته

هیچ کس نتواند از خوبان که برباید دلم

4

لاغرم زانسان که چون از کسوت فانوس شمع

زآتشت روشن ز زیر پوست بنماید دلم

5

تا به زیر پای تو از پرده خود کرده فرش

از تفاخر سر به ساق عرش می ساید دلم

6

بهر تشریف خیال تو ز خونین قطره ها

منظر دیده به رنگین گوهر آراید دلم

7

کی توانم جامی از سودای خوبان توبه کرد

غیر ازین چون کار دیگر را نمی شاید دلم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور