غزل شمارهٔ 823
Toggle stanza 1بریز ای هجر خونم چند سوزی جان من بی او
11
بریز ای هجر خونم چند سوزی جان من بی او
مرا صد بار مردن به که یک دم زیستن بی او
22
نسیما سوی او کن ره ببر همراه خود جان را
که جان آنجا رسد باری اگر ماند بدن بی او
33
مذاق جان شیرین چاشنی هجر نادیده
چه داند تلخی عیشی که دارد کوهکن بی او
44
ز هر گل می خلد در سینه خاری بی رخ خویش
چه می خوانی مرا ای باغبان سوی چمن بی او
55
مپرس ای همنشین مهربان شرح غم هجران
زبان من ز کار افتاده نتوانم سخن بی او
66
همه آفاق را دانم که سوز من شود روشن
ز بس چون شمع گریم زار در هر انجمن بی او
77
ازان مه ماند جامی ای اجل تاراج عمرش کن
که آن مسکین به جان است از حیات خویشتن بی او
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

