غزل شمارهٔ 818
شاعر: جامی
Toggle stanza 1یارب از جانم ببر مهر مه رخسار او
یارب از جانم ببر مهر مه رخسار او
یا به هر یک چند روزی کن مرا دیدار او
سوخت جانم از سموم هجر کو آن دولتم
تا بیاسایم دمی در سایه دیوار او
ره چه پیمایم به کوی زهد چون خواهد زدن
بار دیگر راه من لطف قد و رفتار او
شد سرم در ره شکاف از زخم نعل توسنش
مرهم آن چیست سم مرکب رهوار او
عاشق مهجور را بر رخ روان آن اشک نیست
می رود خونابه ای از سینه افگار او
کوهکن را صوت جان افزای مطرب گو مباش
کارغنون ساز است کوه از ناله های زار او
کار جامی در هم از انکار اهل درد شد
ناصحا بر خویش رحمی کن مکن انکار او
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
گر نشد عاشق دو زلف یار بر رخسار او
چون ز ما پنهان کند هر ساعتی دیدار او
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 346
دیده روشن می شود از خط عنبر یار او
می برد زنگ از دل آیینه ها زنگار او
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6447
بوسه ریزد گاه حرف از لعل شکربار او
جنگ باشد گوش و لب را بر سر گفتار او
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6448
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

