غزل شمارهٔ 819
شاعر: جامی
Toggle stanza 1حبذا پیر مغان کز فیض جام پاک او
11
حبذا پیر مغان کز فیض جام پاک او
خاک را باشد نصیب ای جان پاکان خاک او
22
گرچه رخش همتش جولان برون زین عرصه داشت
خویش را بستم به صد سالوس بر فتراک او
33
باغبان روضه قدر باده گر بشناختی
بر کنار چشمه کوثر نشاندی تاک او
44
رفتم آن خاک در از مژگان پی تسکین شوق
آتش من تیزتر گشت از خس و خاشاک او
55
با خرد راز دهانش را چه آرم در میان
قاصر است از فهم این سر نهان ادراک او
66
چند لاف چستی و چالاکی ای سرو چمن
نیست چست این جامه جز بر قامت چالاک او
77
دامن جامی ز دست عشق صد جا چاک شد
می ندارد عشق دست از دامن صد چاک او
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

