غزل شمارهٔ 817
شاعر: جامی
Toggle stanza 1غمزه ات کز سعی چشم است این همه بیداد او
11
غمزه ات کز سعی چشم است این همه بیداد او
در فن عاشق کشی شاگرد توست استاد او
22
طره شبرنگ تو لیلی و دل مجنون آن
لعل شکربار تو شیرین جان و فرهاد او
33
عشق در هر دل که سازد بهر دردت خانه ای
اول از سنگ ملامت افکند بنیاد او
44
بندگی نو شد دلم را از خطت وز هر طرف
فتنه دیگر رسد بهر مبارک باد او
55
با رقیب سخت دل زخم زبان کردن چه سود
چون ازین سوهان نیفتد رخنه در فولاد او
66
رهبر کوی مغان شد پیر ما ممدود باد
بر سر اهل ارادت سایه ارشاد او
77
بس که شبها جامی از سرو قدت نالد بلند
می کند رم مرغ شاخ سدره از فریاد او
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

