غزل شمارهٔ 387
شاعر: حافظ
Toggle stanza 1شاه شمشادقدان، خسرو شیریندهنان
11
شاه شمشادقدان، خسرو شیریندهنان
که به مژگان شکند قلب همه صفشکنان
22
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت: ای چشم و چراغ همه شیرینسخنان
33
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود؟
بندهٔ من شو و برخور ز همه سیمتنان
44
کمتر از ذره نهای، پست مشو، مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخزنان
55
بر جهان تکیه مکن ور قدحی مِی داری
شادی زهرهجبینان خور و نازکبدنان
66
پیر پیمانهکش من که روانش خوش باد
گفت: پرهیز کن از صحبت پیمانشکنان
77
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
88
با صبا در چمن لاله سحر میگفتم
که شهیدانِ کهاند این همه خونینکفنان
99
گفت: حافظ! من و تو محرم این راز نهایم
از می لعل حکایت کن و شیریندهنان
زمین

