غزل شمارهٔ 37
Toggle stanza 1ساقی، ار جام می، دمادم نیست
11
ساقی، ار جام می، دمادم نیست
جان فدای تو، دردیی کم نیست
22
من که در میکده کم از خاکم
جرعهای هم مرا مسلم نیست
33
جرعهای ده، مرا ز غم برهان
که دلم بیشراب خرم نیست
44
از خودی خودم خلاصی ده
کز خودم زخم هست مرهم نیست
55
چون حجاب من است هستی من
گر نباشد، مباش، گو: غم نیست
66
ز آرزوی دمی دلم خون شد
که شوم یک نفس درین دم نیست
77
بهر دل درهم و پریشانم
چه کنم؟ کار دل فراهم نیست
88
خوشدلی در جهان نمییابم
خود خوشی در نهاد عالم نیست
99
در جهان گر خوشی کم است مرا
خوش از آنم که ناخوشی هم نیست
1010
کشت امید را، که خشک بماند
بهتر از آب چشم من نم نیست
1111
ساقیا، یک دمم حریفی کن
کین دمم جز تو هیچ همدم نیست
1212
ساغری ده، مرا ز من برهان
که عراقی حریف و محرم نیست
زمین

