غزل شمارهٔ 1406
شاعر: بیدل دهلوی
Toggle stanza 1باز مخمور است دل تا بیخودی انشا کند
باز مخمور است دل تا بیخودی انشا کند
جام در حیرت زند ایینه را مینا کند
زندگانی گو مده از نقش موهومم نشان
عکس را غم نیست گر آیینه استغنا کند
رفتهایم از خود به دوش آرمیدن چون غبار
آه از آن روزی که بیتابی طواف ما کند
ناله شو تا از هوای فامت او بگذری
هرکه از خود رفت سیر عالم بالا کند
انجمنپرداز وهمم چون حباب از خامشی
به که بگشایم لبی تا از خودم تنها کند
مگذر از کوشش مبادا روزگار حیلهجو
پایمال راحتت چون صورت دیبا کند
در عدم ما نیز یاد زندگی خواهیم کرد
شعلهٔ خاموش اگر یاد تپیدنها کند
بار تسلیمی اگر چون سایه یابد پیکرم
تا در او خاک عالم را جبین فرسا کند
نالهٔ دردی به ساز خامشی گم گشتهام
شوق غماز است میترسم مرا پیدا کند
بیطواف خویش در بزم وصالش بار نیست
در دل دریا مگر گرداب راهی واکند
ایخوش آنشور طربجوش خمستان فنا
کز گداز خود دل هر ذره را مینا کند
سنگ راه خود شمارد کعبه و بتخانه را
هرکه چون بیدل طواف گوشهٔ دلها کند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
پرده پوشی عشق عالمسوز را پیدا کند
پرده تبخال تب را بیشتر رسوا کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2510
عشق شورانگیز اگر جا در دل خارا کند
کعبه را چون محمل لیلی جهان پیما کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2511
هر که بال و پر چو سرو از همت والا کند
سیر با استادگی در عالم بالا کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2512
می به جرأت در قدح در پای خم مینا کند
دخل دریا ابر را در خرج بی پروا کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2513
پیش ابر نوبهاران چون صدف لب وا کند
شور غیرت زندگی را تلخ بر دریا کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2514
شور لیلی کو که باز آزایش سودا کند
خاک مجنون را غبار خاطر صحرا کند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1408
کو جنون تا عقدهٔ هوش از سر ما واکند
وهم هستی را سپند آتش سودا کند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1409
هر سخن سنجی که خواهد صید معنیها کند
چون زبان میباید اول خلوتی پیدا کند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1410
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

