غزل شمارهٔ 1034

Toggle stanza 1
بی‌یأس دل از هرچه ندارد گله دارد
1

بی‌یأس دل از هرچه ندارد گله دارد

ناسودن دست تو هزار آبله دارد

2

محمل‌کش مجنون‌روشان بی ‌سر و پایی‌ست

این قافلهٔ اشک عجب راحله دارد

3

از عالم نیرنگ املِ هیچِ مپرسید

آفاق‌، شرر فرصت و زاهد چله دارد

4

از خار کند شکوه ‌گل آبلهٔ من

آیینه گر از شوخی جوهر گله دارد

5

یک نچه به صد رنگ‌گل‌افشان خیال ست

یکتایی او اینقدرم ده دله دارد

6

نگذشته ز سر راه به جایی نتوان برد

هشدار که پای تو همین آبله دارد

7

دل محوگداز است چه در هجر چه در وصل

این آینه در آب شدن حوصله دارد

8

دور شکم اهل دول بین و دهل زن

کاین طایفه را تخم امل حامله دارد

9

هرجا روی از برق فنا جان نتوان برد

عمری‌ست‌که آتش پی این قافله دارد

10

دنیا الم غفلت و عقبا غم اعمال

آسودگی از ما دو جهان فاصله دارد

11

بیدل من و آن نظم که هر مصرع شوخش

چون سرو ز آزادی غمها صله دارد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آڈیو

ابھی اس کلام کی آڈیو موجود نہیں۔ اپنی آواز میں پہلی آڈیو شامل کریں۔

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…