غزل شمارهٔ 515

Toggle stanza 1
بس که دشت از نقش پای لیلی ما پرگل است
1

بس که دشت از نقش پای لیلی ما پرگل است

گردباد از شور مجنون آشیان بلبل است

2

حسن خاموش از زبان عشق دارد ترجمان

سرو مینا جلوه را کوکوی قمری قلقل است

3

بس که مضمون نزاکت صرف سرتاپای اوست

گر کف دستش خطی دارد رگ برگ گل است

4

در خراش زخم عرض رونق دل دیده‌ام

چشمهٔ آیینه را جوهر هجوم سنبل است

5

نیست‌ کلفت تن به تشریف قناعت داده را

غنچه را صد پیرهن بالیدن از یک فر گل است

6

آدمی را بر لباس صوف و اطلس فخر نیست

دیده باشی این قماش اکثر ستوران را جل است

7

همچو عمری سرو هم از بند غم آزاد نیست

حسن و عشق اینجا به پا زنجیر و بر گردن غل‌ است

8

با قد خم‌گشته از هستی توان آسان گذشت

کشتی‌ات گر واژگون گردد در این دل با پل است

9

بعد مردن هم نی‌ام بی‌دستگاه میْ‌کشی

از کف خاک من از نقش قدم جام مل است

10

بیدل از خلقند خوبان چمن صیاد دل

شاهد گل را همان آشفتن بو کاکل است

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

شاهد بستان که چشمش نرگس و رویش گل است

سایه بر برگ گل او کرده شاخ سنبل است

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 137

ای که سلطان خیالت کرده در جان منزل است

منزلت را منزلت بالاتر از آب و گل است

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 86

در دل هر کس بود درد طلب در منزل است

آب در گوهر ز بی تابی به دریا واصل است

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1019

این ز همت خالی و آن از طبع پر می شود

دست عالی زین سبب بهتر ز دست سافل است

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1020

صفحه رخسار تا ساده است فرد باطل است

خال تا خط برنیارد دانه بی حاصل است

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1021

عشق اندر جستجو افتاد آدم حاصل است

جلوهٔ او آشکار از پردهٔ آب و گل است

علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 41

گه تجلی مانع است و گاه هجران حایل است

حیرت اندر حیرتست و مشکل اندر مشکل است

نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 110

بس که ساز این بساط آشفتگی‌های دل است

بی‌شکست شیشه امید چراغان مشکل است

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 512

احتیاجی با مزاج سبزه وگل شامل است

هرچه می‌روید ازین صحرا زبان سایل است

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 513

الفت تن باعث فکر پریشان دل است

دانه صاحب ریشه از آمیزش آب وگل است

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 514

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور