غزل شمارهٔ 2772

Toggle stanza 1
شهیدان وفا را درس دیداری ست پنهانی
1

شهیدان وفا را درس دیداری ست پنهانی

سواد حیرتی دارد بیاض چشم قربانی

2

جهانی رفته است از خویش در اندیشهٔ وهمی

سرابی هم نمی‌بینیم و کشتیهاست توفانی

3

نگه واری تأمل ‌گر نمایی صرف این‌گلشن

تماشا هرزه‌ گردی دارد و غفلت تن آسانی

4

چو صبح از وضع امکان وحشتی داریم زین غافل

که هر کس‌ گرد دامان خود است از دامن افشانی

5

حریف عرض رسوایی نه‌ای فال تغافل زن

مژه پوشیدنت‌کم نیست‌گر خود را بپوشانی

6

به چشم خلق آدم باش اگر گاو و خری داری

که از کج بینی این قوم بر عکس است انسانی

7

دهان ‌گفتگو را خاتم مهر خموشی‌ کن

اگر داری به ملک عافیت ذوق سلیمانی

8

به یک دم خامشی نتوان ز کلفت‌ها برون جستن

نفس را آب کن چندان که گرد خویش بنشانی

9

جداگردیدن از خود هر قدر باشد غنیمت دان

همه‌گر عکس توست آن به‌که از آیینه نستانی

10

مبادا همت از تحصیل حاصل منفعل ‌گردد

مرو تا می‌توانی جز پی‌کاری که نتوانی

11

زپیراهن برون‌آ تا ببینی دستگاه خود

حباب آیینهٔ دریاست از تشریف عریانی

12

خموشی بست اگر راه لب خجلت نوای من

عرق خواهد رهی واکردن از دیوار پیشانی

13

نگه کافیست بیدل نالهٔ زنجیر تصوبرم

زبان جوهر آیینه‌ کم لافد ز حیرانی

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

مسلمانان، گرفتارم به دست نامسلمانی

ازین دیوانه بدمستی و بدخویی و نادانی

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1963

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی

حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 474

ازو بی اندهی بگزین و شادی با تن آسانی

به تیمار جهان دل را چرا باید که بخسانی؟

رودکیابیات پراکندهشمارهٔ 170

مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی

به بوسیدن چنان دستی ز شاهنشاه سلطانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2506

بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی‌دانی

غلامانند سلطان را بیارا بزم سلطانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2507

مرا آن دلبر پنهان همی‌گوید به پنهانی

به من ده جان به من ده جان چه باشد این گران جانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2508

بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی

فغان برخاست از جان‌های مجنونان روحانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2509

شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی

بسی اشتر بجست از هر سوی کرد بیابانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2544

مگر مستی نمی‌دانی که چون زنجیر جنبانی

ز مجنونان زندانی جهانی را بشورانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2545

سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی

بدین حالم که می‌بینی وزان نالم که می‌دانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2546

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور