غزل شمارهٔ 2771

Toggle stanza 1
ز عریانی جنون ما نشد مغرور سامانی
1

ز عریانی جنون ما نشد مغرور سامانی

توان دست از دو عالم برد اگر باشد گریبانی

2

مگر از خود روم تا اشکی وآهی به موج آید

که چون شبنم نی‌ام سر تا قدم جز چشم حیرانی

3

چه سان زبر فلک عرض بلندیها دهد همت

که از کوتاهی این خیمه نتوان چید دامانی

4

ندانم از کدامین‌ کوچه خیزد گرد من یا رب

نوای شوقم و گم کرده‌ام ره در نیستانی

5

تبسم جلوه‌ای چون صبح بگذشت ازکنار من

سراپایم نهان گردید در گرد نمکدانی

6

ز سوز دل تجلی منظر برقی‌ست هر عضوم

چو مجمر دارم از یک شعله سامان چراغانی

7

ز قرب سایهٔ من می‌گدازد زهرهٔ راحت

تبی در استخوان دارم چو شیری در نیستانی

8

چنین‌ کز هر بن مو انتظار چشم یعقوبم

پس از مردن تواند ریخت خاکم رنگ‌ کنعانی

9

به زلف او شکست آمادهٔ حسرت دلی دارم

که عمری شد شکن می‌پرورد در سنبلستانی

10

به اسباب تعلق جمع نتوان یافت آسودن

دو عالم محو گردد تا رسد مژگان به مژگانی

11

هیولی ماند دهر و نقشی از پیکر نبست آخر

ز لفظ این معما برنیامد نام انسانی

12

اگر بیدل چوگل پایم ز دامن برنمی‌آید

ندارد کوتهی دست من از سیر گریبانی

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

مسلمانان، گرفتارم به دست نامسلمانی

ازین دیوانه بدمستی و بدخویی و نادانی

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1963

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی

حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 474

ازو بی اندهی بگزین و شادی با تن آسانی

به تیمار جهان دل را چرا باید که بخسانی؟

رودکیابیات پراکندهشمارهٔ 170

مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی

به بوسیدن چنان دستی ز شاهنشاه سلطانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2506

بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی‌دانی

غلامانند سلطان را بیارا بزم سلطانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2507

مرا آن دلبر پنهان همی‌گوید به پنهانی

به من ده جان به من ده جان چه باشد این گران جانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2508

بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی

فغان برخاست از جان‌های مجنونان روحانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2509

شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی

بسی اشتر بجست از هر سوی کرد بیابانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2544

مگر مستی نمی‌دانی که چون زنجیر جنبانی

ز مجنونان زندانی جهانی را بشورانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2545

سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی

بدین حالم که می‌بینی وزان نالم که می‌دانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2546

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور