حکایت دیوانهای برهنه که جبهای ژنده به او بخشیدند
Toggle stanza 1بود آن دیوانه دل برخاسته
11
بود آن دیوانه دل برخاسته
برهنه میرفت و خلق آراسته
22
گفت یا رب جبهای ده محکمم
همچو خلقان دگر کن خرمم
33
هاتفش آواز داد و گفت هین
آفتاب گرم دادم درنشین
44
گفت یا رب تا کیم داری عذاب
جبهای نبود ترا به ز آفتاب؟
55
گفت رو ده روز دیگر صبرکن
تا ترا یک جبه بخشم بیسخن
66
چون بشد ده روز، مرد سوخته
جبهای آورد بر هم دوخته
77
صد هزاران پاره بر وی بیش بود
زانکه آن بخشنده بس درویش بود
88
مرد مجنون گفت: «ای دانای راز
ژندهای بر دوختی زان روز باز
99
در خزانهات جامهها جمله بسوخت
کاین همه ژنده همیبایست دوخت
1010
صد هزاران ژنده بر هم دوختی
این چنین درزی ز که آموختی؟»
1111
کار آسان نیست با درگاه او
خاک میباید شدن در راه او
1212
بس کسا کامد بدین درگه ز دور
گه بسوخت و گه فروخت از نار و نور
1313
چون پس از عمری به مقصودی رسید
عین حسرت گشت و مقصودی ندید

