حکایت دیوانه‌ای برهنه که جبه‌ای ژنده به او بخشیدند

Toggle stanza 1
بود آن دیوانه دل برخاسته
1
بود آن دیوانه دل برخاسته
برهنه می‌رفت و خلق آراسته
2
گفت یا رب جبه‌ای ده محکمم
همچو خلقان دگر کن خرمم
3
هاتفش آواز داد و گفت هین
آفتاب گرم دادم درنشین
4
گفت یا رب تا کیم داری عذاب
جبه‌ای نبود ترا به ز آفتاب‌؟
5
گفت رو ده روز دیگر صبر‌کن
تا ترا یک جبه بخشم بی‌سخن
6
چون بشد ده روز، مرد سوخته
جبه‌ای آورد بر هم دوخته
7
صد هزاران پاره بر وی بیش بود
زانکه آن بخشنده بس درویش بود
8
مرد مجنون گفت: «ای دانای راز
ژنده‌ای بر دوختی زان روز باز
9
در خزانه‌ات جامه‌ها جمله بسوخت‌
کاین همه ژنده همی‌بایست دوخت‌
10
صد هزاران ژنده بر هم دوختی
این چنین درزی ز که آموختی‌؟‌»
11
کار آسان نیست با درگاه او
خاک می‌باید شدن در راه او
12
بس کسا کامد بدین درگه ز دور
گه بسوخت و گه فروخت از نار و نور
13
چون پس از عمری به مقصودی رسید
عین حسرت گشت و مقصودی ندید

Audio

Choose a reciter

0:000:00

Sources

Persian text source: Ganjoor

Audio source: Ganjoor