حکایت شیخ نوقانی
Toggle stanza 1شیخ نوقانی به نیشابور شد
11
شیخ نوقانی به نیشابور شد
رنج راه آمد برو رنجور شد
22
هفتهای باژنده در گوشه
گرسنه افتاده بد بیتوشهای
33
چون برآمد هفتهای گفت ای اله
گردهٔ نان مرا کن سر به راه
44
هاتفی گفتش بروب این لحظه پاک
جملهٔ میدان نیشابور خاک
55
چون بروبی خاک میدان سر بهسر
نیم جو زر یابی، نان خر تو بخور
66
گفت اگر جاروب و غربالم بُدی
وجه نانی را چه اشکالم بدی
77
چون ندارم هیچ آبی بر جگر
بیجگر نانیم ده، خونم مخور
88
هاتفی گفتا که آسان بایدت
خاکروبی کن اگر نان بایدت
99
پیر رفت و کرد زاریها بسی
تا ستد جاروب و غربال از کسی
1010
خاک میرفت و پیاپی میشتافت
آخرین غربال، آن زر باز یافت
1111
شادمان شد نفس او کان زر بدید
رفت سوی نانوا و نان خرید
1212
تا که مرد نانوا نانش بداد
شد همی جاروب و غربالش بهیاد
1313
آتشی افتاد اندر جان پیر
در تگ استاد و برآمد زو نفیر
1414
گفت: چون من نیست سرگردان کنون
زر ندارم چون دهم تاوان کنون؟
1515
عاقبت میرفت چون دیوانهای
خویش را افکند در ویرانهای
1616
چون در آن ویرانه شد خوار و دژم
دید با جاروب خود غربال هم
1717
شادمان شد پیر و پس گفت ای اله
این چرا کردی جهان بر من سیاه
1818
زهر کردی نان خوش بر جان من
گو برو جان بازگیر این نان من
1919
هاتفش گفتا که ای ناخوشمنش
خوش نهآید هیچنان بینان خورش
2020
چون نهادی نان تنها در کنار
درفزودم نان خورش، منّت بدار

