(7) حکایت زلیخا
Toggle stanza 1عزیزی از زلیخا کرد درخواست
11
عزیزی از زلیخا کرد درخواست
که چون یوسف ببردت دل؟ بگو راست
22
که گر این دل تو داری میکنی ناز
اگر میخواهی از یوسف تو دل باز
33
زلیخا خورد سوگندی قویدست
که گر موییم از دل آگهی هست
44
نمیدانم دلم عاشق چرا شد
وگر عاشق شد او باری کجا شد
55
چو یوسف هیچ دل محکم ندارد
زلیخا نیز این دل هم ندارد
66
چو نه این یک نه آن بر کار بودهست
نه این دلبر نه آن دلدار بودهست
77
کنون این دل کجا شد در میانه
چه گویم زین طلسم و این بهانه
88
زهی چوگان که گویی را چنان کرد
که از مشرق سوی مغرب دوان کرد
99
پس آنگه گفت هان ای گوی چالاک
بههُش رَو تا نیفتی در گَو خاک
1010
که گر تو کژ روی ای گوی در راه
بمانی تا ابد در آتش و چاه
1111
چو سیر گوی بی چوگان نباشد
گناه از گوی سرگردان نباشد
1212
اگرچه آن گنه نه کردن تست
ولیکن آن گنه در گردن تست
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

