Toggle stanza 1
عزیزی از زلیخا کرد درخواست
1

عزیزی از زلیخا کرد درخواست

که چون یوسف ببردت دل‌؟ بگو راست

2

که گر این دل تو داری می‌کنی ناز

اگر می‌خواهی از یوسف تو دل باز

3

زلیخا خورد سوگندی قوی‌دست

که گر موییم از دل آگهی هست

4

نمی‌دانم دلم عاشق چرا شد

وگر عاشق شد او باری کجا شد

5

چو یوسف هیچ دل محکم ندارد

زلیخا نیز این دل هم ندارد

6

چو نه این یک نه آن بر کار بوده‌ست

نه این دلبر نه آن دلدار بوده‌ست

7

کنون این دل کجا شد در میانه

چه گویم زین طلسم و این بهانه

8

زهی چوگان که گویی را چنان کرد

که از مشرق سوی مغرب دوان کرد

9

پس آنگه گفت هان ای گوی چالاک

به‌هُش رَو تا نیفتی در گَو خاک

10

که گر تو کژ روی ای گوی در راه

بمانی تا ابد در آتش و چاه

11

چو سیر گوی بی چوگان نباشد

گناه از گوی سرگردان نباشد

12

اگرچه آن گنه نه کردن تست

ولیکن آن گنه در گردن تست

Sources

Persian text source: Ganjoor