غزل شمارهٔ 388
Toggle stanza 1درآمد دوش ترکم مست و هشیار
11
درآمد دوش ترکم مست و هشیار
ز سر تا پای او اقرار و انکار
22
ز هشیاری نه دیوانه نه عاقل
ز سرمستی نه در خواب و نه بیدار
33
به یک دم از هزاران سوی میگشت
فلک از گشت او میگشت دوار
44
به هر سوئی که میگشت او همی ریخت
ز هر جزویش صورتهای بسیار
55
چو باران از سر هر موی زلفش
ز بهر عاشقان میریخت پندار
66
زمانی کفر میافشاند بر دین
زمانی تخت میانداخت بردار
77
زمانی شهد میپوشید در زهر
زمانی گل نهان میکرد در خار
88
زمانی صاف میآمیخت با درد
زمانی نور میانگیخت از نار
99
چو بوقلمون به هر دم رنگ دیگر
ولیکن آن همه رنگش به یکبار
1010
همه اضدادش اندر یک مکان جمع
همه الوانش اندر یک زمان یار
1111
زمانش دایما عین مکانش
ولی نه این و نه آنش پدیدار
1212
دو ضدش در زمانی و مکانی
به هم بودند و از هم دور هموار
1313
تو منیوش این که از طامات حرفی است
وگر این مینیوشی عقل بگذار
1414
که گر با عقل گرد این بگردی
به بتخانه میان بندی به زنار
1515
چو دیدم روی او گفتم چه چیزی
که من هرگز ندیدم چون تو دلدار
1616
جوابم داد کز دریای قدرت
منم مرغی، دو عالم زیر منقار
1717
علیالجمله در او گم گشت جانم
دگر کفر است چون گویم زهی کار
1818
اگر گویم به صد عمر آنچه دیدم
سر مویی نیاید زان به گفتار
1919
چه بودی گر زبان من نبودی
که گنگان راست نیکو شرح اسرار
2020
زبان موسی از آتش از آن سوخت
که تا پاس زبان دارد به هنجار
2121
چو چیزی در عبارت مینیاید
فضولی باشد آن گفتن به اشعار
2222
که گر صد بار در روزی بمیری
ندانی سر این معنی چو عطار
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
الا ای طوطیِ گویایِ اسرار!
مبادا خالیَت شَکَّر ز مِنقار
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 245
بگرد فتنه میگردی دگربار
لب بامست و مستی هوش میدار
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1039
منم از جان خود بیزار بیزار
اگر باشد تو را از بنده آزار
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1042
خداوند خداوندان اسرار
زهی خورشید در خورشید انوار
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1048
مرا میگفت دوش آن یار عیار
سگ عاشق به از شیران هشیار
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1174
زمین را ز آسمان نثار است و آسمان را از زمین غبار. کلُّ اِناءٍ یَتَرشَّحُ بِما فیهِ.
گرت خوی من آمد ناسزاوار
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 95
قدم درنه اگر مردی درین کار
حجاب تو تویی از پیش بردار
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 384
میی درده که در ده نیست هشیار
چه خفتی عمر شد برخیز و هشدار
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 385

