غزل شمارهٔ 119
Toggle stanza 1در ده خبر است این ، که ز مَه دِه خبری نیست
11
در ده خبر است این ، که ز مَه دِه خبری نیست
وین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست
22
عقلم که جهان زیر و زبر کرد به فکرت
بی خویش از آن شد که ز خویشش خبری نیست
33
جان سوخته زان شد که از آنها که برفتند
بسیار اثر جست و ز یک تن اثری نیست
44
دل بر سر ره ماند که میدید که هستش
مشکل سفری پیش که چون هر سفری نیست
55
این کار برون نیست ز دو نوع به تحقیق
یا هیچ نیم یا که به جز من دگری نیست
66
در ماتم این درد که دورند از آن خلق
آشفته و سرگشته چو من نوحهگری نیست
77
زان مغز شود خشک و ترم هر شب و هر روز
کز چرخ مرا جز لب و رخ خشک و تری نیست
88
جانم که ز بستان فلک نیشکری خواست
گفتا نهای واقف که مرا نیشکری نیست
99
از خوان فلک دل مطلب گر جگرت خورد
زیرا که اگر دل دهدت بی جگری نیست
1010
عطار چو کس را خطری نیست درین راه
تو نیز فرو شو که تورا هم خطری نیست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ای ماه صیام ار چه مرا خود خطری نیست
حقا که مرا همچو تو مهمان دگری نیست
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 30
عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست
وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 64
ای بنده ره شوق ملک بی خطری نیست
از جان قدمی ساز که به زین سفری نیست
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 29 - مدح یوسفبن احمد مسعود شاه
در معرکه عشق ز جرأت خبری نیست
غیر از سپر انداختن اینجا سپری نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2191

