غزل شمارهٔ 322
Toggle stanza 1عشق بی درد ناتمام بود
11
عشق بی درد ناتمام بود
کز نمک دیگ را طعام بود
22
نمک این حدیث درد دل است
عشق بی درد دل حرام بود
33
کشته عشق گرد و سوخته شو
زانکه بی این دو کار خام بود
44
کشتهٔ عشق را به خون شویند
آب اگر نیست خون تمام بود
55
کفن عاشقان ز خون سازند
کفنی به ز خون کدام بود
66
از ازل تا ابد ز مستی عشق
بی قراری علیالدوام بود
77
در ره عاشقان دلی باید
که منزه ز دال و لام بود
88
نه خریدار نیک و بد باشد
نه گرفتار ننگ و نام بود
99
سرفرازی و خواجگی نخرد
جملهٔ خلق را غلام بود
1010
نبود تیغش و اگر باشد
با همه خلق در نیام بود
1111
همچو خود بی قرار و مست کند
هر که را پیش او مقام بود
1212
گاهگاهی چنین شود عطار
بو که این دولتش مدام بود
زمین

