غزل شمارهٔ 422
Toggle stanza 1منم اندر قلندری شده فاش
11
منم اندر قلندری شده فاش
در میان جماعتی اوباش
22
همه افسوسخواره و همه رند
همه دُردیکش و همه قلّاش
33
ترک نیک و بد جهان گفته
که جهان خواه باش و خواه مباش
44
دام دیوانگی بگسترده
تا به دام اوفتاده عقل معاش
55
ساقیا چند خسبی آخر؟ خیز
که سپهرت نمیدهد خشخاش
66
بنشان از دلم غبار به می
که تویی صحن سینه را فراش
77
گر تو در معرفت شکافی موی
ور زبان تو هست گوهرپاش
88
یک سر موی بیش و کم نشود
زانچه بنگاشت در ازل نقاش
99
تو چه دانی که در نهاد کثیف
آفتاب است روح یا خفاش
1010
عاشقی خواه اوفتاده ز شوق
بر سر فرش شمع همچو فراش
1111
چه کنی زاهدی که از سردی
بجهد بیست رش ز بیم رشاش
1212
زاهد خام خویشبین هرگز
نشود پخته گر نهی در داش
1313
هست زاهد چو آن دروگر بد
که کند سوی خود همیشه تراش
1414
مرد ایثار باش و هیچ مترس
که نترسد ز مردگان، نبّاش
1515
من نیام خردهگیر و خردهشناس
که ندارم ز خرده هیچ قماش
1616
دور باشید از کسی که مدام
کفر دارد نهفته، ایمان فاش
1717
چون نیام زاهد و نیام فاسق
از چه قومم؟ بدانمی ای کاش
1818
چه خبر داری این دم ای عطار
تا قدم درنهی درین ره باش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
خویشتن پاک دار و بیپرخاش
هیچ کس را مباش عاشق غاش
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیفپاره 13
خویشتن پاک دار بیپرخاش
رو به آغاش اندرون مخراش
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیفپاره 14
غیرتم بانگ زد که: دور او باش
عشقم آهسته گفت: باش و مباش
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 330

