غزل شمارهٔ 423
Toggle stanza 1دستم نرسد به زلف چون شستش
11
دستم نرسد به زلف چون شستش
در پای از آن فتادم از دستش
22
گر مرغ هوای او شوم شاید
صد دام معنبر است در شستش
33
از لب ندهد میی و میداند
مخموری من ز نرگس مستش
44
بیچاره دلم که چشم مست او
صد توبه به یک کرشمه بشکستش
55
بشکفت گل رخش به زیبایی
غنچه ز میان جان کمر بستش
66
از بس که بریخت مشک از زلفش
چون خاک به زیر پای شد پستش
77
چون بود بتی چنان که در عالم
بپرستندش که جای آن هستش
88
یک یک سر موی من همی گوید
رویش بنگر که گفت مپرستش
99
نی نی که نقاب بر نمیدارد
تا سجده نمیکنند پیوستش
1010
عطار دلی که داشت در عشقش
برخاست اومید و نیست بنشستش

