غزل شمارهٔ 689
Toggle stanza 1آنچه با من میکند سودای تو
11
آنچه با من میکند سودای تو
میکشم چون نیست کس همتای تو
22
با خیالی آمد از خجلت هلال
پیش بدر عارض زیبای تو
33
بر گشاید کار هر دو کون را
یک گره از زلف عنبرسای تو
44
تو ز خون پوشیده قوس قامتم
از خدنگ نرگس رعنای تو
55
هیچ کارم نیست جز جان کاستن
بر امید لعل جانافزای تو
66
جای آن داری که صد صد را کشند
لیک بر یک جان یک یک جای تو
77
تو چو شمعی وین جهان و آن جهان
راست چون پروانه ناپروای تو
88
کی رسم من بی سر و پا در تو زانک
بی سر و پای است سر تا پای تو
99
صد هزاران قرن باید خورد خون
تا توانم کرد یکدم رای تو
1010
کی توانم پخت سودای تو من
هست سودای تو بر بالای تو
1111
گر شود هر ذره صد دوزخ مدام
هم نگردد پخته یک سودای تو
1212
دم فرو بست از سخن اینجا فرید
تا کند غواصی دریای تو
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
عاشقم بر لعل شکرخای تو
فتنهام بر قامت رعنای تو
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 357
باز افتادیم در سودای تو
از نشاط آن رخ زیبای تو
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 358
تا بدیدم زلف عنبرسای تو
وان خجسته طلعت زیبای تو
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 361
ای دلم مستغرق سودای تو
سرمهٔ چشمم ز خاک پای تو
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 690

