غزل شمارهٔ 115
Toggle stanza 1آفتاب رخ تو پنهان نیست
11
آفتاب رخ تو پنهان نیست
لیک هر دیده محرم آن نیست
22
هر که در عشق ذره ذره نشد
پیش خورشید پایکوبان نیست
33
ذره میشو هوای جانان را
که به جانان رسیدن آسان نیست
44
مرد جانان نهای مکن دعوی
زانکه نامرد مرد جانان نیست
55
شادی وصل تو کسی یابد
که درین وادیش غم جان نیست
66
تا که دردی نیایدت پیدا
هرچه دیگر کنی تو درمان نیست
77
سر درین راه باز و پا در نه
زانکه ره را امید پایان نیست
88
تن بزن چند گویی ای عطار
هر کسی مرد این بیابان نیست
زمین

