غزل شمارهٔ 523
Toggle stanza 1تا نرگست به دشنه چون شمع کشت زارم
11
تا نرگست به دشنه چون شمع کشت زارم
چون لاله دور از تو جز خون کفن ندارم
22
در پای اوفتادم زیرا که سر ندارد
چون حلقههای زلفت غمهای بی شمارم
33
از بسکه هست حلقه در زلف سرفرازت
هرگز سری ندارد چندان که برشمارم
44
بادم نبردی آخر چون ذرهای ز سستی
گر داشتی دل تو یک ذره استوارم
55
هرگز ستاره دیدی در آفتاب بنگر
در آفتاب رویت چشم ستاره بارم
66
پیوسته پیش حکمت چون سرفکندهام من
زین بیش سر میفکن چون شمع در کنارم
77
بر نه به لطف دستی کز حد گذشت دانی
بی لالهزار رویت این نالههای زارم
88
چون دم نمیتوان زد با هیچکس ز عشقت
پس من ز درد عشقت با که نفس برآرم
99
عطار کی تواند شرح غم تو دادن
کز کار شد زبانم وز دست رفت کارم
زمین

