غزل شمارهٔ 278
بند 1
Toggle stanza 1نقد قدم از مخزن اسرار برآمد
11
نقد قدم از مخزن اسرار برآمد
چون گنج عیان شد
22
خود بود که خود بر سر بازار برآمد
بر خود نگران شد
بند 2
Toggle stanza 2در کسوت ابریشم و پشم آمد و پنبه
33
در کسوت ابریشم و پشم آمد و پنبه
تا خلق بپوشند
44
خود بر صفتِ جبّه و دستار برآمد
لبس همه سان شد
بند 3
Toggle stanza 3در موسم نیسان ز سما شد سوی دریا
55
در موسم نیسان ز سما شد سوی دریا
در کسوت قطره
66
در بحر به شکل در شهوار برآمد
در گوش نهان شد
بند 4
Toggle stanza 4در شکل بتان خواست که خود را بپرستد
77
در شکل بتان خواست که خود را بپرستد
خود را بپرستد
88
خود گشت بت و خود به پرستار برآمد
خود عین بتان شد
بند 5
Toggle stanza 5از بهر خود ایوان و سرا خواست که سازد
99
از بهر خود ایوان و سرا خواست که سازد
قصری ز بشر ساخت
1010
در صورت سقف و در و دیوار برآمد
خود خانه و مان شد
بند 6
Toggle stanza 6خود بر تن خود نیش جفا زد ز سر قهر
1111
خود بر تن خود نیش جفا زد ز سر قهر
خود مرهم خود گشت
1212
خود بر صفت مردم بیمار برآمد
خود فاتحه خوان شد
بند 7
Toggle stanza 7اشعار مپندار اگر چشم سرت هست
1313
اشعار مپندار اگر چشم سرت هست
رازی است نهفته
1414
آنچه به زبان از دل عطار برآمد
این بود که آن شد

