غزل شمارهٔ 342
Toggle stanza 1یک حاجتم ز وصل میسر نمیشود
11
یک حاجتم ز وصل میسر نمیشود
یک حجتم ز عشق مقرر نمیشود
22
کارم به تو فتاد ، ولیکن به تک زدن
کاری چنین به پهلوی لاغر نمیشود
33
زین شیوه آتشی که مرا در دل اوفتاد
اشکم عجب بود اگر اخگر نمیشود
44
تا اشک گرمم از دم سردم فسرده شد
زان خشک گشت ای عجب و تر نمیشود
55
پا و سرم ز دست شد و خون دل هنوز
از پای می درآیم و با سر نمیشود
66
نی نی که خون دل به سر آمد ز روی من
از سیل اشک سرخ مزعفر نمیشود
77
چون بحر خوف موت نهنگ فلک فتاد
بحری که سالکیش شناور نمیشود
88
تن دردهم به قهر چو دانم که با فلک
یک کارم از هزار میسر نمیشود
99
صافی چه خواهم از کف ساقی چرخ از آنک
صافی نمیدهد که مکدر نمیشود
1010
از جای میبرد همه کس را فلک ولی
هرگز ز جای خویش فراتر نمیشود
1111
گر پی کند معاینه اختر هزار را
عطار یکدم از پی اختر نمیشود
زمین

