غزل شمارهٔ 355
Toggle stanza 1یک ذره نور رویت گر ز آسمان برآید
11
یک ذره نور رویت گر ز آسمان برآید
افلاک درهم افتد خورشید بر سرآید
22
آخر چه طاقت آرد اندر دو کون هرگز
تا با فروغ رویت اندر برابر آید
33
یارب چه آفتابی کانجا که پرتو توست
هم وهم تیره گردد هم فهم ابتر آید
44
جای چه وهم و فهم است کاندر حوالی تو
نه روح لایق افتد نه عقل در خور آید
55
هر کو ز ناتمامی از تو وصال جوید
در عشق تو بسوزد از جان و دل برآید
66
ور از عنایت تو جان را رسد نسیمی
اقبال جاودانی جان را ز در درآید
77
هرگه که شرح رویت عطار پیش گیرد
کام و لبش ز معنی پر در و گوهر آید
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
چون بینم اینکه رویت در چشم دیگر آید
کز دیده های خود هم چشم مرا در آید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 822
از بس که چشم دارم کان مه ز در درآید
از جا جهم چو ناگه آواز در برآید
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 316
گفتم غمِ تو دارم گفتا غمَت سرآید
گفتم که ماهِ من شو گفتا اگر برآید
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 231

