غزل شمارهٔ 272
Toggle stanza 1در قعر جان مستم دردی پدید آمد
11
در قعر جان مستم دردی پدید آمد
کان درد بندیان را دایم کلید آمد
22
چندان درین بیابان رفتم که گم شدستم
هرگز کسی ندیدم کانجا پدید آمد
33
مردان این سفر را گمبودگی است حاصل
وین منکران ره را گفت و شنید آمد
44
گر مست این حدیثی ایمان تو راست لایق
زیرا که کافر اینجا مست نبید آمد
55
شد مست مغز جانم از بوی باده زیرا
جام محبت او با بوسعید آمد
66
تا دادهاند بویی عطار را ازین می
عمرش درازتر شد عیشش لذیذ آمد

