غزل شمارهٔ 477
Toggle stanza 1تو بلندی عظیم و من پستم
11
تو بلندی عظیم و من پستم
چکنم تا به تو رسد دستم
22
تا که سر زیر پای تو ننهم
نرسم بر چنان که خود هستم
33
تا چنین هستیی حجابم بود
آن ز من بود رخت بربستم
44
چون ز هستی خویش نیست شدم
لاجرم یا نه نیست یا هستم
55
گرچه وصل تو نیست یک نفسم
اشتیاق تو هست پیوستم
66
خود تو دانی کز اشتیاق تو بود
در دو عالم به هرچه پیوستم
77
دوش عشقت درآمد از در دل
من ز غیرت ز پای ننشستم
88
گفت بنشین و جام و جم در ده
تا ز جام جمت کنی مستم
99
گفتمش جام جم به دستم بود
طفل بودم ز جهل بشکستم
1010
گفت اگر جام جم شکست تورا
دیگری به از آنت بفرستم
1111
سخت درمانده بودم و عاجز
چون شنیدم من این سخن رستم
1212
آفتابی برآمد از جانم
من ز هر دو جهان برون جستم
1313
از بلندی که جان من بر شد
عرش و کرسی به جمله شد پستم
1414
چون شوم من ورای هر دو جهان
ماه و ماهی فتاد در شستم
1515
عمر عطار شد هزاران قرن
چند گویی ز پنجه و شستم
زمین

