صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
  4. »بخش 27 - حکایة فی‌التّمثّل الصوفی

بخش 27 - حکایة فی‌التّمثّل الصوفی

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

آن شنیدی که بُد به شهر هَری

خواجهٔ فاضلی و پر هنری

22

خسته از رنج بی‌کرانهٔ دهر

گشته از فضل خود یگانهٔ دهر

33

از خرد رخت بر فلک برده

محنتش زیر پای بسپرده

44

محنتش را مگر یکی آن بود

که در اندوه قوت حمدان بود

55

مدتی بود تا که گای نداشت

پسری راست کرد و جای نداشت

66

چون پناهی نیافت مضطر شد

به ضرورت به مسجد‌ی در شد

77

دید محراب و مسجدی خالی

خواست تا گادنی کند حالی

88

چون برانداخت پرده از تل سیم

تا برد سوی چشمه ماهی شیم

99

مسجد از نور شد چنان روشن

که برون تاخت شعله از روزن

1010

زاهدی زان حکایت آگه شد

پی برون برد و بر سرِ ره شد

1111

پسری دید برده سر سوی پشت

مرد فاسق گرفته بوق به مشت

1212

تاش بنهد میان حلقهٔ کون

زاهد آمد شد از برون به درون

1313

کاج و مشت و عصا فراز نهاد

گلویی همچو گاو باز نهاد

1414

کاین همه شومی‌ِ شما باشد

که نه باران و نه گیا باشد

1515

چه فضولی است این و خانهٔ حق‌؟

شرع را نیست نزدتان رونق

1616

ای کذی و کذی چه کار است این‌؟

در ره شرع، ننگ و عار است این

1717

دامنِ آخرالزمان آمد

نوبت جهل جاهلان آمد

1818

خلق را نیست از خدای هراس

شد دل خلق مَسکن‌ِ وسواس

1919

از چنین کارهاست در کشور

آسمان بی‌نم و زمین بی‌بَر

2020

بر بساط زمین نبات نماند

خلق را مایهٔ حیات نماند

2121

از گناهان لوطی و زانی

خشک شد چشم ابر نیسانی

2222

بشود لامحاله دهر خراب

چون لواطه کنند در محراب

2323

مرد فاسق به حیله بیرون جست

تا مؤذّن براو نیابد دست

2424

مرد فاسق چو شد برون از در

مرد زاهد گرفت کار از سر

2525

مرد فاسق چو بازپس نگریست

تا ببیند که حال زاهد چیست

2626

دید بی نیم‌دانگ و بی‌حبّه

گزر شیخ بر سرِ دبّه

2727

سر درون کرد و گفت ‌«ای زاهد

این همان مسجد و همان شاهد

2828

لیکن از بخت ما و گردش حال

بود بر من حرام و بر تو حلال

2929

شکر و منت خدای را که‌اکنون

گشت حال زمانه دیگرگون

3030

بر بساط زمین نبات بماند

خلق را قوت حیات بماند

3131

شکر حق را که ابرها بارید

بَدلِ آب درّ مروارید

3232

ابرهای تهی پر از نم شد

دل اهل زمانه خرّم شد

3333

کشت‌ها قوّت تمام گرفت

کارهای جهان نظام گرفت

3434

ای خدا‌ترس‌ِ اهل زهد و صلاح

هست از انفاس تو جهان به‌فلاح

3535

حرمت صومعه تو می‌دانی

بر تو مانده‌ست و بس مسلمانی‌»

3636

چون چنین‌اند زاهدان جهان

چه طمع داری آخر از دگران‌؟

3737

زاهدی کاینچنین بُوَد فن او

بگریز از سرا و برزن او

3838

صوفی‌یی کاینچنین بُوَد فن او

یک جهان کیر در کس زن او

3939

تا بدانی که زاهد‌ان چه کسند

همه همچون میان تهی جرسند

4040

همه در بند زرق و سالوس‌ند

وز در صدهزار افسوس‌ند

4141

دست از این صوفیان دهر بشوی

تو چه گویی حکایت از خود گوی

4242

چون رهی پیش آنکه مدهوشند

از پی خلق حلقه در گوشند

4343

گردن جمله از تف سیلی

همچو کرباس در کف نیلی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

باز اگر خویش باشدت صوفی

او خود از هیچ روی لایوفی

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین»بخش 26 - اندر مذمّت خویش صوفی گوید

اگلی نظم

ور بود خود فقیه خویشاوند

وند گردد به حیله جوی شاوند

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین»بخش 28 - اندر قرابت فقیه گوید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور