صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه
  3. »الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر
  4. »بخش 28 - فی ذکر رفقاء السّوء

بخش 28 - فی ذکر رفقاء السّوء

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

دوستی با مُقامر و قلّاش

یا مکن یا چو کردی آن را باش

22

دوستی کز پی پیاله کنند

ندهی پوست پوست کاله کنند

33

دوست خواهی که تا بماند دوست

آن طلب زو که طبع و خاطر اوست

44

بد کسی دان که دوست کم دارد

زو بتر چون گرفت بگذارد

55

دوست گرچه دو صد دو یار بُوَد

دشمن ارچه یکی هزار بُوَد

66

مر ترا خصم و دشمن دانا

بهتر از دوستان همه کانا

77

از تقی دین طلب ز رعنا لاف

از صدف دُر طلب ز آهو ناف

88

آستین ار ز هیچ خواهی پُر

از صدف مشک جو وز آهو دُر

99

آنچه از حس چشم و بینی و گوش

زین ببین زان ببوی و زان بنیوش

1010

ناید از گوشها جهان‌بینی

نچشد چشم و نشنود بینی

1111

از حواس ار بجویی این همه ساز

آن ازین این از آن نیابی باز

1212

که پدیدست در جهان باری

کار هر مرد و مرد هر کاری

1313

گر نخواهی دل از ندامت پر

به بدی از رفیق نیک مبر

1414

گرچه صد بار باز گردد یار

سوی او باز گرد چون طومار

1515

زین بدان رخ همی بگردانی

باش تا قدر این بدان دانی

1616

دوستان گنج‌خانهٔ رازند

رنج‌بردار و گنج پردازند

1717

با نفایه و سره به خفت و به خیز

نه درآمیز چُست و نه بگریز

1818

نه طلب زین ستوده دان نه هرب

که چنین آمد از حکیم عرب

1919

صفت دوست از ره تحقیق

از علی بشنو ار نه‌ای زندیق

2020

دوست نادان بود نباید سوخت

باید این حکمت از علی آموخت

2121

خلق دشمن شود چو بگریزی

بد قرین گردی ار درآمیزی

2222

چون ترا دوستی پدید آید

عقل باید که زود نستاید

2323

وقت عشرت از او به کم دیدن

کم شنیدن به از پسندیدن

2424

مطلب گرچه جزم فرمانی

پیکی از مقعدان زندانی

2525

آن طلب کن که داند و دارد

تا تو از وی وی از تو نازارد

2626

دوستی با مزاج بی‌خردی

دور دور و هم ایدرست خودی

2727

تا نباشی حریف بی‌خردان

که نکو کار بد شود ز بدان

2828

باد کز لطف اوست جان بر کار

زهر گردد همی به صحبت مار

2929

یار بد همچو خاردان بدرست

که همی دامنت بگیرد چُست

3030

زرد رویی زر از قرین بدست

ورنه سرخست تا قرین خودست

3131

صحبت باغها به فصل بهار

باد را هر زمان کند عطربار

3232

روغن کنجدی که بودی عام

شد ز گلها عزیز و نیکو نام

3333

چون به گلها سپرد نفس و نفس

روغن کنجدش نخواند کس

3434

این برست از سبو و آن از ذُل

گل از او نیکنام و از گُل

3535

با بدان کم نشین که بد مانی

خو پذیر است نفس انسانی

3636

خوش خو از بدخوان سترگ شود

میش چون گرگ خورد گرگ شود

3737

صحبت نیک را ز دست مده

که مِه و به شوی ز صحبت مه

3838

اسب توسن ز اسب ساکن رگ

گشت هم خو اگر نشد هم تگ

3939

گر بدی صورتت شود مسته

بد دانا ز نیک نادان به

4040

هیچ صحبت مباد با عامت

که چو خود مختصر کند نامت

4141

صحبت عام آتش و پنبه است

زشت نام و تباه و استنبه است

4242

صحبت عام در بهشت آباد

مرگ باشد که مرگ عامی باد

4343

با دو عاقل هوا نیامیزد

یک هوا از دو عقل بگریزد

4444

با بد و نیک جسم داند زیست

جان شناسد که دوست و دشمن کیست

4545

دوستی را که نیست با تو مجال

که بگوید حرام نیست حلال

4646

با تو تا لقمه دید جان و دلست

چون شدت لقمه تیز و تیغ و شلست

4747

شکمش چون دل پیاله ببین

وز دهانش دل چو لاله ببین

4848

با کُله کی بُوَد اخوّت پاک

زانکه گفتند اخوک من و اساک

4949

جامهٔ خون و گوشت پوست بود

عیبهٔ عیب دوست دوست بود

5050

نیست در هیچ یار صدق و صفا

نیست با هیچ دوست مهر و وفا

5151

چون به علت کند سلام علیک

از بد و نیک تو شود بد و نیک

5252

دوست و دشمن برای جان باید

تن بود کش غذای نان باید

5353

گر کنی چشم جفت بی‌خوابی

دوستی به اخلاص کم یابی

5454

مر ترا زو وفا نخواهد خواست

که تنوریست با ترازو راست

5555

پس تو اکنون مه به مه بد را باش

دامن خویش گیر و خود را باش

5656

که بود عهد و عشق لقمه زنان

بی‌مدد چون چراغ بیوه زنان

5757

صلح دشمن چو جنگ دوست بُوَد

که از آن مغز آن چو پوست بُوَد

5858

دل در ایشان مبند کز گیهان

همه آدم دمند و مرجان جان

5959

نیک را از بدان چه جاه بُوَد

زانکه عقرب هبوط ماه بُوَد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

آن شنیدی که عُمّر خطاب

دید قومی نشسته در محراب

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر»بخش 27 - التمثّل فی ریا الحّب

اگلی نظم

خلق جز مکر و بند و پیچ نیند

همه را آزمودم ایچ نیند

سنایی»حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه»الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر»بخش 29 - فی ترک المخالطة مع‌الاوباش

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور