صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »ترکیبات
  4. »شمارهٔ 4 - در مدح عمادالدین سیف‌الحق ابوالمفاخر محمدبن منصور

شمارهٔ 4 - در مدح عمادالدین سیف‌الحق ابوالمفاخر محمدبن منصور

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

صنف: ترکیب بند

بند 1
Toggle stanza 1
11

ای دل ار جانانت باید منزل اندر جان مکن

دیده در گبری مدار و تکیه بر ایمان مکن

22

ور ز رعنایی هنوز از جای رایت آگهیست

جای این مردان مگیر و رای این میدان مکن

33

گرت باید تا بمانی در صفات خود ممان

ور بخواهی تا نیفتی گرد خود جولان مکن

44

گوی شو یکبارگی اندر خم چوگان یار

خویش را چون زلف او گه گوی و گه چوگان مکن

55

از برای نام و بانگی چون لب خاموش او

نیست را پیدا میار و هست را پنهان مکن

66

از جمال و روی جانان جز نگارستان مساز

وز خیال چشم او جز دیده نرگسدان مکن

77

گر جهان دریا شود چون عشق او همراه تست

زحمت کشتی مخواه و یاد کشتیبان مکن

88

با تو گر جانان حدیث دل کند مردانه باش

جان به شکرانه بده بر خویشتن تاوان مکن

99

آتش او هر زمان جان دگر بخشد ترا

با چنین آتش حدیث چشمهٔ حیوان مکن

1010

چون شفای دلربا از خستگی و درد تست

خسته را مرهم مساز و درد را درمان مکن

1111

در قبیلهٔ عاشقی آیین و رسم قبله نیست

گر قبولی خواهی اینجا قبله آبادان مکن

1212

نزد تو شاهست مهمان آمده از راه دور

شاه را در کلبهٔ ادبار در زندان مکن

1313

مطل دارالملک تن را گوهر افسر مساز

نقد دارالضرب دل را نقش شادروان مکن

1414

در مراعات بقا جز در خرد عاصی مشو

در خرابات فنا جز عشق را فرمان مکن

1515

آنچه او گوید بگو، ار چه دروغست آن بگوی

و آنچه او گوید مکن، ار چه نمازست آن مکن

1616

علم عشق از صدر دین آموز زان پس همچنو

تکیه بر دانا مدار و خطبه بر نادان مکن

1717

زان که عشق و عاشق و معشوق بیرون زین صفات

یک تنند ای بی خرد نز روی نفس از روی ذات

بند 2
Toggle stanza 2
1818

ای سنایی دم درین عالم قلندروار زن

خاک در چشم هوسناکان دعوی‌دار زن

1919

تا کی از تردامنیها حلقه در مسجد زنی

خوی مردان گیر و یک چندی در خمار زن

2020

حد می خوردن به عمری تاکنون بر تن زدی

حد ناخوردن کنون بر جان زیرک‌سار زن

2121

از برای آبروی عاشقان بردار عشق

عقل رعنا را برآر و آتش اندر دار زن

2222

این جهان در دست روحست آن جهان در دست عقل

پای همت بر قفای هر دو ده سالار زن

2323

هفت چرخ و چار طبع و پنج حس محرم نیند

خیمهٔ عشرت برون زین هفت و پنج و چار زن

2424

در میان عاشقان بی آگهی چشم و دهان

اشک عاشق‌وار پاش و نعره عاشق‌وار زن

2525

گر همی خواهی که گردی پیشوای عاشقان

شو نوای بیخودی چون ساز موسیقار زن

2626

سنگ در قندیل طالب علم عالم جوی کوب

چنگ در فتراک صاحب درد دردی خوار زن

2727

گر ز چاه جاه خواهی تا برآیی مردوار

چنگ در زنجیر گوهردار عنبربار زن

2828

تا تو بر پشت ستوری بار او بر جان تست

چون به ترک خر بگفتی آتش اندر بار زن

2929

از برای آنکه گل شاگرد رنگ روی اوست

گر هزارت بوسه باشد بر سر یک خار زن

3030

ور همی دندان ما را از لطف خواهی شکرین

یاد آب لب گیر و بوسی بر دهان مار زن

3131

چهره چون دینار گردان در سرای ضرب دوست

پس به نام مفخر دین مهر بر دینار زن

3232

چون قبول مفخر دین بلمفاخر یافتی

آتش اندر لاف دی و کفر و فخر و عار زن

3333

شیخ الاسلام و جمال دین و مفتی المشرقین

سیف حق تاج خطیبان شمع شرع اقضی القضات

بند 3
Toggle stanza 3
3434

آنکه از شمشیر شرع اندر مصاف کفر و شر

رایت همنام خود را کرد همانم پدر

3535

آنکه پیش رای و لفظش گویی اندر کار دین

روشنی گوهر فرامش کرد و شیرینی شکر

3636

آن نکو نامی که بیرون برد چون همنام خویش

رخت عشق از هشت باغ و هفت بام و پنج در

3737

آنکه بهر ارغوانی رنگش از ایثار نور

کرد خالی بر درخت ارغوان کیسهٔ قمر

3838

کاذبات را حلم او چون صبح کاذب پرده‌وار

صادقان را علم او چون صبح صادق پرده‌در

3939

هست پیش مدعی و مدعا از روی عدل

آفتاب سایه‌دار و سایهٔ خورشیدفر

4040

گر قضا دریای ژرف آمد از آن او را چه باک

آفتاب و سایه را هرگز نکردست آب تر

4141

شد ز نور رای او چشم بداندیشان چو سیم

گشت از فضل علومش کار ملت همچو زر

4242

هر که بر وی دوزبانی کرد چون پرگار و کلک

و آنکه در صدرش دورویی کرد چون تیغ و تبر

4343

آن چو تیغ کند کرد اول دل اندر کار تن

وین چو کلک سست کرد آخر تن اندر کار سر

4444

رتبت سامیش چون بسم‌الله آمد نزد عقل

ز آنکه آن تاج سور گشتست و این تاج صور

4545

او و بسم‌الله تو گویی دو درند از یک صدف

او و بسم‌الله تو گویی دو برند از یک شجر

4646

این دو عالم علم دارد در نهاد منتخب

وان جهانی رمز دارد در حروف مختصر

4747

کنیت و نام وی و نام پدرش اکنون ببین

حرف آن و این گرت باور نیاید بر شمر

4848

نوزده حرفست این و نوزده حرفست آن

هر یکی زین حرف امان از یک عوان اندر سقر

4949

گر ندانی این چنین رمزی که گفتم گوش دار

ور بدانی گوش من زی تست هان ای خواجه هات

بند 4
Toggle stanza 4
5050

تا نقاب از چهرهٔ جان مقدس بر گرفت

هر که صاحب دیده بود آنجا دل از دل بر گرفت

5151

حسن عقلش آب و آتش بود و این کس را نبود

کاتش از بام اندر آمد آب راه در گرفت

5252

عیسی اندر دور او ناید که او اندر جهان

ناوک اندر دیدهٔ دجال و گوش خر گرفت

5353

مهره‌ای کش می‌ندید اندر هه دریا سپهر

یک صدف بگشاد و کشورها همه گوهر گرفت

5454

آنهمه نوری که عقل و جان نمود از وی نمود

آنقدر برگی که شاخ تر گرفت زو برگرفت

5555

عقل کاری داشت در سر لیکن اندر خدمتش

چون سر و کاری بدینسان دید کار از سر گرفت

5656

بود شاگرد خرد یک چند لیک اکنون چو باد

همتش ز استاد برتر شد دکان برتر گرفت

5757

از سخای بی قیاسش مدح ناخوانده تمام

کلک او چون شخص خود مداح را در زر گرفت

5858

رفت عشقش در ترقی تا به طوافان عرش

هم وداعیشان بکرد و راه پیشی در گرفت

5959

لاجرم در دور او هر دم همی گویند این:

یاد باد آنشب که یار ما ز منزل برگرفت

6060

چون درین عالم به صورت نام پیغمبرش بود

رفت از آن عالم به سیرت خوی پیغمبر گرفت

6161

نفس را چونان مخالف شد که نفس از بهر عز

هر کرا بر سر گرفت اندر زمان سر بر گرفت

6262

او ز حکمت صدهزاران رمز دید و دم نزد

حاسدش از صورتی بادی چنین در سر گرفت

6363

برد آب روی بد دینان صفای رای او

تا دل ایشان ازین غم شعلهٔ آذر گرفت

6464

لیکن اندر جنب آن آبی که ناگه یافت خضر

باد بود آن خاکدانی چند کاسکندر گرفت

6565

آفتاب از طارم نیلوفری در عاشقی

از برای راه و رویش رنگ نیلوفر گرفت

6666

باد جسمانیست کامد جاذب خاک سیاه

عشق روحانیست کامد قابل آب حیات

بند 5
Toggle stanza 5
6767

چون گرفت اندر نظر تیغ یمانی در یمین

بر نهد مر خصم را داغ غلامی بر جبین

6868

گه ز صدقش چون هوا عزلی دگر بیند گمان

گه ز حذقش چون خرد ملکی دگر گیرد یقین

6969

تا امام اندر خراسان بلمفاخر شد کنون

با خراسانی جز آسانی نباشد همنشین

7070

کنیتش با این لقب ز آنگونه در خورشید هست

این و آن ده حرف اکنون خواهی آن و خواه این

7171

آسمان دانست چندین گه که هست ارواح را

این چنین دردی در اجزای چنین خاکی دفین

7272

خاکبیزی از پی آن کرد چندین سال و ماه

تا چنین دری به دست آورد ناگه بر زمین

7373

گرت باید تا هم اندر خطهٔ کون و فساد

نفس کلی را ببینی نفس جزیی را ببین

7474

شاد باش ای شرع بی تو همچو موسا بی‌عصا

دیر زی ای علم بی تو چون سلیمان بی‌نگین

7575

اندوه و شادیت چو ز آرام و جنبش برترست

کی تواند کرد طبعت شاد و چرخ اندوهگین

7676

جنبش از نور ملک داری نه از نار فلک

عادت از ماء معین داری نه از ماء مهین

7777

چون به کرسی برشوی خوانند بر جانت همی

«قل اعوذ» و «آیة الکرسی» به جنت حور عین

7878

چون تو دامنهای در پاشی بدانگه عقل را

از شتاب در چدن گردد گریبان آستین

7979

زهره در چرخ سیم تا شد مریدت زین سپس

زهره را بی‌سبحه ننگارد همی نقاش چین

8080

روح قدسی را ترقی نیست زان منزل که هست

ورنه از پند تو کروبی شدی روح‌الامین

8181

تا تو سلمانی دگر گشتی مرا در مدح تو

بوذر دیگر همی خواند کرام‌الکاتبین

8282

تو چو سلمان در عطا هرگز نگشتی گرد «لا»

من چو بوذر در ثنا هرگز نگردم گرد لات

بند 6
Toggle stanza 6
8383

ای ز عصمت بر تو هر ساعت نگهبانی دگر

وز بر ما هر زمان فضلی و احسانی دگر

8484

ای ترا از روی همت هم درین ایوان صدر

از ورای آفرینش صدر و ایوانی دگر

8585

جز به تعلیم تو اندر عالم ایمان که ساخت

هر زمان نو خاتم از بهر سلیمانی دگر

8686

هر که چون شب دامن اقبال تو بگرفت سخت

چاک زد چون صبح هر روزی گریبانی دگر

8787

سیف حقی رو که تا تایید حق افسان تست

حاجتت ناید به افسون و به افسانی دگر

8888

تا ترا صدر خراسان خواند سلطان عراق

شد خراسان بر زمین زین فخر سلطانی دگر

8989

بهر آن تا زین شرف خالی نماند عقل و روح

نام کردند آسمان‌ها را خراسانی دگر

9090

در حق خود هم ز حق تشریف او چون می‌رسد

هر زمان از حضرت سلطانت فرمانی دگر

9191

خاطر تیز تو تا در دین پدید آمد نماند

نیز مر روح‌القدس را هیچ پنهانی دگر

9292

اندرین میدان مر این گوی سیاه و سبز را

نیست گویی جز اشارات تو چوگانی دگر

9393

تا بدان ایوان رسانیدت که کیوان را نمود

میخ نعل مرکب جاه تو کیوانی دگر

9494

از ورای پرده‌های کن فکان در علم عشق

گوهری آری همی هر ساعت از کانی دگر

9595

هست در نفس طبیعی روح حیوانیت را

از برای قرب حق هر لحظه قربانی دگر

9696

تا کنون از استواری علت اولا نیافت

زندگانی را چو ترکیب تو زندانی دگر

9797

جاودان زی کز برای عمرت از درگاه روح

نامزد باشد همی هر ساعتی جانی دگر

9898

رو که اندر عالم آرام و جنبش تا ابد

تنت بی‌جنبش نخواهد بود و جانت بی‌ثبات

بند 7
Toggle stanza 7
9999

ای به همت بوده بی‌سعی سپهر و آفتاب

خشکسال خاطر دریاب ما را فتح باب

100100

ای مرا در روضهٔ فضل آوریده بعد از آنک

دیده بودم در دو ماه از ده فضولی صد عذاب

101101

گاهم این گفتی تو مردم نیستی از بهر آنک

با خران هم صحبتت بینم همیشه چو ذباب

102102

گر نه‌ای از ما چو عیسا چون نپری بر هوا

ور ز مایی همچو ما چون خر نرانی در خلاب

103103

گاهم آن گفتی چه مرغی کز برای حس و جسم

سر به مر داری فرو ناری و هستی چون عقاب

104104

گاهم آن گفتی سنایی نیستی ار هستیی

دلت مشغول ثنایستی نه مشغول ثواب

105105

گویم ار تو هم بدین مشغول باشی به بود

زان که به سازد خرف را گرم دار دار خضاب

106106

تشنه چون قانع بود دیرش به پای آرد بحار

باز چون طامع بود زودش به دست آرد سراب

107107

گاهم این گفتی که در تو هیچ حکمت نیست زانک

چون حکیمانت نبینم ساعتی مست و خراب

108108

گویم او را بل که تا من خر بوم بس بی خرد

خاک بر سر حکمتی را کو نیاید بی شراب

109109

گر تو بشناسی حکیم آن مالداری را که او

پاسبان خویش را ندهد همی داروی خواب

110110

پس حکیمی هم بدانم جامه شویی را که او

رو زدی خورشید را ز ابر سیه سازد نقاب

111111

نظم من زین یافه گویان تا کنون افسرده بود

وین عجب نبود که از سردی فسرده گردد آب

112112

ور کنون از رای تو بگشاد هم نبود عجب

زان که چون آتش کلید آب بستست آفتاب

113113

مدح گفتن جز ترا از چون منی باشد خطا

مکرمت کردن ترا با مادحت باشد صواب

114114

زین پس اکنون در نهاد کهتری و مهتری

در ثنا و در عطا از تو صلات از من صلات

بند 8
Toggle stanza 8
115115

ای به تو روشن دو موضع هم سرای و هم سریر

وی به تو جامع دو جامع هم صغیر و هم کبیر

116116

عزم را سلطان نهادی حزم را شیطان فریب

حلم را خاکی مزاجی علم را پاکی پذیر

117117

قابل مدحی نداری چون خط اول همال

قایل مدحم ندارم چون دم آخر نظیر

118118

نه ز بد شعری به هر صدری ندارم اختلاط

لیک بی‌معنی همی در پیش هر خر خیر خیر

119119

از برای پاره‌ای نان برد نتوان آبروی

وز برای جرعه‌ای می‌رفت نتوان در سعیر

120120

عقل آزادم بنگذارد همی چون دیگران

از پی نانی به دست فاسقی باشم اسیر

121121

حرص گوید: چون نگردی گرد خمر و قمر و رمز

عقل گوید: رو بخوان «قل فیهما اثم کبیر»

122122

اهل دنیا بیشتر همچون کمانند از کژی

بد نپنداریدم ار من راست باشم همچو تیر

123123

چون کریمان یک درم ندهندم از روی کرم

تا ندارندم دو سال از انتظار اندر زحیر

124124

سرمهٔ بخشش چه سود آنرا که دیدهٔ مدح گوی

کرده باشد انتظار وعدهٔ صلت ضریر

125125

تا ابد هرگز نگشتی محترق از آفتاب

گر عطارد یک نفس در صدر تو بودی دبیر

126126

ای بلند اصلی که کم زادست چون تو خاک پست

وی جوانبختی که کم دیدست چون تو چرخ پیر

127127

روی زی صدرت نهادم بادل امیدوار

پشت چفته چون کمان از بیم تیز زمهریر

128128

چون ترا کردم به دل بر دیگران «نعم البدل»

ور بدیشان بازگردم ز ابلهی «بس المصیر»

129129

حاجت از تو خواست باید من چه جویم از خسان

در ز دریا جست باید من چه جویم از غدیر

130130

از غرور هر سراب اکنون نجستم چون تراب

قلزم و سیحون و جیحون دجله و نیل و فرات

بند 9
Toggle stanza 9
131131

تا همی زاید ازل زو قسم سرت سور باد

تا همی پاید ابد زو قسم عمرت نور باد

132132

سیرتت را چون بقای بارنامهٔ صورتست

سیرتت را زندگی چون بارنامهٔ صور باد

133133

آب دستت در دماغ یافه‌گویان مشک گشت

خاک پایت در مزاج کافران کافور باد

134134

خانهٔ حاسد چو قلب نامت و نام پدرت

زیر و بالا باد و در نام محن محصور باد

135135

در دوام بی‌نیازی بر مثال عقل و نفس

جسمت از آرامش و جانت ز جنبش دور باد

136136

آنکه آخرتر ز انواع تو با توقیع باد

و آنکه سابق‌تر به ابداع تو با منشور باد

137137

نز برای آنکه تو در بند شعر و شاعری

از پی تشریف شاعر سعی تو مشکور باد

138138

ای سرور میوهٔ دلهای اهل روزگار

طبع من از خلعتت چون جان تو مسرور باد

139139

نقش لفظ جانفزایت گوشوار روح باد

گرد صحن حلقه جایت توتیای حور باد

140140

تا به روز عدل دارالحکمة از تاثیر عدل

همچو دارالملک انصاف عمر معمور باد

141141

مجلس حکمت ز ناپاکان عالم پاک باد

منبر علمت ز مهجوران دین مهجور باد

142142

هر که از دل بر سریر حکم تو بوسه دهد

تا ابد چون جان ز ایمان مومن مسرور باد

143143

گرچه نزد دوستان نامت محمد به ولیک

بر عدو نام تو چون نام پدر منصور باد

144144

عزمت از نفس ارادی سال و مه مختار باد

حزمت از روح طبیعی روز و شب مجبور باد

145145

هفت آبا بهر تایید تو بر چار امهات

همچنان کت بود و هست از بعد این مامور باد

146146

همچو خاک و باد و آب و آتشت در هر صفت

عمر باد و امر باد و لطف باد و نور باد

147147

تا بدان روزی که باشی قاضی حسن القضا

در جهان دین تو باشی مفتی و اقضی القضات

بند 10
Toggle stanza 10
148148

ای بی‌وفا ای پاسبان، آشوب کم کن یکزمان

چندین چرا داری فغان ای بی‌وفا ای پاسبان

149149

گر خود نخسبی یکزمان ای کافر نامهربان

افتاد کار من به جان ای بی‌وفا ای پاسبان

150150

همراه عاشق گشته‌ای با عاشق سرگشته‌ای

هم یار دیرین گشته‌ای ای بی‌وفا ای پاسبان

151151

از بانگ های و هوی تو کمتر شدم در کوی تو

گشت این تنم چون موی تو ای بی‌وفا ای پاسبان

152152

آرام گیر و کم خروش آخر به خون ما مکوش

در خون دل ما را مجوش ای بی‌وفا ای پاسبان

153153

آخر نه من زار توام در درد بسیار توام

زار و گرفتار توام ای بی‌وفا ای پاسبان

154154

خاک درت را بنده‌ام دایم ترا جوینده‌ام

هستم بدین تا زنده‌ام ای بی‌وفا ای پاسبان

155155

بر ما چنین پستی مکن تندی و بد مستی مکن

جور و زبردستی مکن ای بی‌وفا ای پاسبان

156156

زان قد علم نالم همی در خون دل پالم همی

از او بدین حالم همی ای بی‌وفا ای پاسبان

157157

از تو سنایی خسته شد درد دلش پیوسته شد

بر جان او این بسته شد ای بی‌وفا ای پاسبان

158158

ای سنگدل ای پاسبان کمتر این بانگ و فغان

تا خواب مانم یک زمان ای سنگدل ای پاسبان

159159

هر دو خروشانم چو تو گردان و گریانم چو تو

با داغ هجرانم چو تو ای سنگدل ای پاسبان

160160

آواز کم کن ساعتی بر چشم ما کن رحمتی

بر جان من نه منتی ای سنگدل ای پاسبان

161161

آخر هم آواز توام با داغ دمساز توام

آخر نه همراز توام ای سنگدل ای پاسبان

162162

معشوق خود را بنده‌ام در عالمش جوینده‌ام

هستم برین تا زنده‌ام ای سنگدل ای پاسبان

163163

از من ستانی رشوتی تا من بباشم ساعتی

نزدیک حورا صورتی ای سنگدل ای پاسبان

164164

من روز و شب گریان‌ترم وز عشق با افغانترم

در درد تو حیرانترم ای سنگدل ای پاسبان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای سنایی بگذر از جان در پناه تن مباش

چون فرشته یار داری جفت اهریمن مباش

سنایی»دیوان اشعار»ترکیبات»شمارهٔ 3 - ترکیب بند در مدح مکین‌الدین

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور