سنایی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 230غزل شمارهٔ 230شاعر: سناییوزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)قافیہ: دیکردمصنف: غزلصداکار: عندلیبآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںتا من به تو ای بت اقتدی کردمبر خویش به بی دلی ندی کردم2نقل کریںاز بهر دو چشم پر ز سحر تودین و دل خویش را فدی کردم3نقل کریںآن وقت بیا که من ز مستوریدر شهر ز خویش زاهدی کردم4نقل کریںهمچون تو شدم مغ از دل صافیخود را ز پی تو ملحدی کردم5نقل کریںدر طمع وصال تو به نادانیمال و تن خویش را سدی کردم6نقل کریںکز رفق سنایی اندرین حالتاز راه مغان ره هدی کردم◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمدگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتادمبه دست عشق رخت دل به میخانه فرستادمسنایی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 229اگلی نظمدستی که به عهد دوست دادیماز بند نفاق برگشادیمسنایی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 231آڈیوصداکار منتخب کریںعندلیبآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمدگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتادمبه دست عشق رخت دل به میخانه فرستادمسنایی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 229