صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 144

قصیدهٔ شمارهٔ 144

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: انداشتن

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 2

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

شرط مردان نیست در دل عشق جانان داشتن

پس دل اندر بند وصل و بند هجران داشتن

22

بلکه اندر عشق جانان شرط مردان آن بود

بر در دل بودن و فرمان جانان داشتن

33

دُر که از بحر عطا خیزد صدف دل ساختن

تیر کز شست قضا آید هدف جان داشتن

44

نوک پیکانها که بر جانها رسد، بر جان خویش

نامشان پیکان سلطانی نه پیکان داشتن

55

از برای جاه سلطان نز پی سگبان و سگ

دل محط رحل سگبانان سلطان داشتن

66

عقل ناکس روی را مصحف در آب انداختن

عشق برنا پیشه را شمشیر بران داشتن

77

چون ز دست دوست خوردی در مذاق از جام جان

لقمه را حلوا و بلوا هر دو یکسان داشتن

88

چون جمال زخم چوگان دیدی اندر دست دوست

خویشتن را پای کوبان گوی میدان داشتن

99

وصل بتوان خواست لیک از قهر نتوان یافتن

وقت نتوان یافت لیک از لطف بتوان داشتن

1010

بر در میدان الا الله تیغ لا اله

هر قرینی کونه زالله بهر قربان داشتن

1111

شرط مومن چیست؟ اندر خویشتن کافر شدن

شرط کافر چیست؟ اندر کفر ایمان داشتن

1212

هر چه دست آویز داری جز خدا آن هیچ نیست

چون عصا پنداشتن در دست ثعبان داشتن

1313

خویشتن را چون نمک بگداخت باید تا توان

خویشتن بر خوان ربانی نمکدان داشتن

1414

کی توان با صدهزاران پردهٔ نا بود و بود

اهرمن را قابل انوار یزدان داشتن

1515

کی توان با همرهان خطهٔ کون و فساد

جان خود را محرم اسرار فرقان داشتن

1616

هم به جاه آن اگر ممکن شود در راه آن

هر دو گیهان داشتن پس بر سری آن داشتن

1717

خویشتن اول بباید شستن از گرد حدوث

آن گهٔ خود را چو قرا ز اهل قرآن داشتن

1818

چند ازین در جستجوی و رنگ و بوی و گفتگوی

خویشتن در تنگنای نفس انسان داشتن

1919

چون دو شب همخوابه خواهد بود با خورشید ماه

در محاق او را چه بیم از شکل نقصان داشتن

2020

خاک و باد و آب و آتش را به ارکان بازده

چند خواهی خویشتن موقوف دوران داشتن

2121

تا کی اندر پردهٔ غفلت ز راه رنگ و بوی

این رباط باستانی را به بستان داشتن

2222

خوب نبود سوخته جبریل پر در عشق تو

آن گه از رضوان امید مرغ بریان داشتن

2323

کدخدای هر دو عالم بود خواهی پس ترا

زشت باشد زیر کیوان تخت و ایوان داشتن

2424

بگذر از نفس بهیمی تا نباید تنت را

طمع نقل و مرغ و خمر و حور و غلمان داشتن

2525

بگذر از عقل طبیعی تا نباید جانت را

صورت تخییل هر بی‌دین به برهان داشتن

2626

تا کی از کاهل نمازی ای حکیم زشت خوی

همچو دونان اعتقاد اهل یونان داشتن

2727

صدق بوبکری و حذق حیدری کردن رها

پس دل اندر زمرهٔ فرعون و هامان داشتن

2828

عقل نبود فلسفه خواندن ز بهر کاملی

عقل چه بود؟ جان نبی خواه و نبی خوان داشتن

2929

دین و ملت نی و بر جان نقش حکت دوختن

نوح و کشتی نی و در دل عشق طوفان داشتن

3030

فقه نبود قال و قیل از بهر کسب جاه و مال

فقه چه بود؟ عقل و جان و دین به سامان داشتن

3131

از برای سختن دعوی و معنی روز عدل

صد زبان خاموش و گویا همچو میزان داشتن

3232

هر کجا شیریست خود را چون شکر بگداختن

هر کجا سیریست خود را چون سپندان داشتن

3333

از پی تهذیب جان پیوسته بر خوان بلا

چاشنی گیران جان را تیز دندان داشتن

3434

عقل را بهر تماشا گرد سروستان غیب

همچو طاووسان روحانی خرامان داشتن

3535

چون بپویی راه دانی چیست علم آموختن

چون بجویی علم دانی چست کیهان داشتن

3636

دین نباشد با مراد و با هوا در ساختن

دین چه باشد؟ خویشتن در حکم یزدان داشتن

3737

چارپایی بی‌دم عیسی مریم تاختن

چوب دستی بی‌کف موسی عمران داشتن

3838

آفتی‌دان عشوه ده را سر شرع آموختن

فتنه‌ای دان دیو را مهر سلیمان داشتن

3939

هر دم از روی ترقی بر کتاب عاشقی

«جددوا ایمانکم» در دیدهٔ جان داشتن

4040

از برای پاکی دین در سرای خامشی

عقل دانا زندگانی را به زندان داشتن

4141

عشق نبود درد را داروی صبر آمیختن

عشق چبود؟ ذوق را همدرد درمان داشتن

4242

از برای غیرت معشوق هم در خون دل

ای دریغا های خون‌آلود پنهان داشتن

4343

گه گهی در کوی حیرت بی‌فضولی گوش و لب

از دل سنگین جلاجل وز لب افغان داشتن

4444

زهد چبود؟ هر چه جز حق روی ازو برتافتن

زهد نبود روی چون طاعون و قطران داشتن

4545

فقر نبود باد را از خاک خفتان دوختن

فقر چبود؟ بود را از بود عریان داشتن

4646

از برای زاد راه اندر چراگاه صفا

پیش جانان جان بی‌جان خوان بی‌نان داشتن

4747

عقل و جان پستان بستانست طفل راه را

گر تو مردی تا کی از پستان و بستان داشتن

4848

عشق دنیا کافری باشد که شرط مومنست

صحن بازی جان رندان را به زندان داشتن

4949

چون ز شبهت خویشتن را تربیت کردی ترا

از جوارح ظلم باشد چشم احسان داشتن

5050

چون طعامش پاک دادی پس مسلم باشدت

چون سگ اصحاب کهف او را نگهبان داشتن

5151

تا ترا در خاکدان ناسوت باشد میزبان

کی توان لاهوت را در خانه مهمان داشتن

5252

خویش و جان را در دو گیتی از برای خویشتن

چار میخ عقل و نفس و چار ارکان داشتن

5353

خاکپاشان دیگرند و باد پیمایان دگر

کی توان ساسانیان را ز آل سامان داشتن

5454

سینه نتوان خانهٔ «ام الخبائث» ساختن

چون بصر نتوان فدای ام غیلان داشتن

5555

تا کی از نار هوا نز روی هویت چنین

خویشتن را بیهده مدهوش و حیران داشتن

5656

زشت باشد خویشتن بستن بر آدم وانگهی

نفس آدم را غلام نفس شیطان داشتن

5757

تا بیابی بوی یوسف بایدت یعقوب‌وار

رخت و بخت و عقل و جان در بیت احزان داشتن

5858

قابل تکلیف شرعی تا خرد با تست از آنک

چاره نبود اسب کودن را ز پالان داشتن

5959

کو کمال حیرتی تا مر ترا رخصت بود

صورت جان را نه کافر نه مسلمان داشتن

6060

کو جمال طاعتی تا مر ترا فتوی دهد

از برای چشم بد خالی ز عصیان داشتن

6161

گرچه برخوانند حاضر لیک نتوان از گزاف

برفراز خوان مگس را همچو اخوان داشتن

6262

دوزخ آشامان بدند ایشان و اینان کاهلان

این خسان را کی توان هم سنگ ایشان داشتن

6363

دشمن خود باش زیرا جز هوا نبود ترا

تا تو یار خویش باشی یار نتوان داشتن

6464

تا کی اندر صدر «قال الله» یا «قال الرسول»

قبله تخییل فلان یا قیل بهمان داشتن

6565

خوب نبود عیسی اندر خانه پس در آستین

از برای توتیا سنگ سپاهان داشتن

6666

چون بزیر این دو گویی گوی شو چون این و آن

از پی شاهان گذار آیین چوگان داشتن

6767

تا کی اندر کار دنیا تا کی اندر شغل دین

از حریصی خویشتن دانا و نادان داشتن

6868

اهل دنیا اهل دین نبوند ازیرا راست نیست

هم سکندر بودن و هم آب حیوان داشتن

6969

برکه خندد پس خضر چون با شما بیند همی

گور کن در بحر و کشتی در بیابان داشتن

7070

چون ز راه صدق و صفوت نز من آید نز شما

صدق بوذر داشتن یا عشق سلمان داشتن

7171

بوهریره‌وار باید باری اندر اصل و فرع

گه دل اندر دین و گه دستی در انبان داشتن

7272

دین ز درویشان طلب زیرا که شاهان را مقیم

رسم باشد گنجها در جای ویران داشتن

7373

از خود و از خلق نرهی تا نگردد بر تو خوش

در دبیرستان حیرت لوح نسیان داشتن

7474

چند بر باد هوا خسبی همی عفریت‌وار

خویشتن در آب و آتش همچو دیوان داشتن

7575

راحت از دیوان نجویی پس ز دیوان دور شو

باز هل همواره دیوان را به دیوان داشتن

7676

کی توان از خلق متواری شدن پس در ملا

مشعله در دست و مشک اندر گریبان داشتن

7777

شاعری بگذار و گرد شرع گرد ایرا ترا

زشت باشد بی‌محمد نظم حسان داشتن

7878

ورت خرسندی درین منزل ولی نعمت بود

رو که چون من بی‌نیازی از فراوان داشتن

7979

باد بیرون کن ز سر تا جمع گردی بهر آنک

خاک را جز باد نتواند پریشان داشتن

8080

راستی اندر میان داوری شرطست از آنک

چون الف زو دور شد دستی در امکان داشتن

8181

گر چو خورشیدی نباید تا بوی غماز خویش

توبه باید کرد ازین رخسار رخشان داشتن

8282

بی طمع زی چون سنایی تا مسلم باشدت

خویشتن را زین گرانجانان تن آسان داشتن

8383

باد کم کن جان خود را تا توانی همچنو

خاک پای خاکپاشان خراسان داشتن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

کار عاقل نیست در دل مهر دلبر داشتن

جان نگین مهر مهر شاخ بی‌بر داشتن

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 143 - در پاسخ پرسش سلطان سنجر دربارهٔ مذهب

اگلی نظم

دست اندر لام لا خواهم زدن

پای بر فرق هوا خواهم زدن

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 145

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

راز را در سینه دشوارست پنهان داشتن

ورنه آسان است اخگر در گریبان داشتن

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 6008

کار هر بی ظرف نبود عشق پنهان داشتن

سهل کاری نیست اخگر در گریبان داشتن

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 6009

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور