شاعر: صائب
هیچ نوشی نیست بی نیش ای پسر هشیار باش
خواب شیرین پشه دارد درکمین بیدار باش
قرب آتش طلعتان تردامنی می آورد
آب پای گل مشو، خارسردیوار باش
نشأه زندانی بود در شیشه های سر به مهر
گرسری داری به شور عشق،بی دستار باش
جز سرانگشت ندامت نیست رزق کاهلان
مزد می خواهی، چو مردان روزو شب در کار باش
مهر خاموشی صدف راکرد معمور از گهر
لب ببند از گفتگو، گنجینه اسرار باش
آب را استادگی آیینه گلزار کرد
پا به دامن کش درین بستانسرا سیار باش
خار بی گل را گل بی خار سازد احتیاط
جمع کن دامان خود فارغ ز زخم خارباش
صحبت پل می کند سیلاب را پا در رکاب
چون دوتا گردید قد صائب سبکرفتار باش
زمین
دل بهکام تست چندی خرمی اظهار باش
ساغری داری شکست رنگ را معمار باش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1759
گر نهای عین تماشا حیرت سرشار باش
سر به سر دلدار یا آیینهٔ دلدار باش
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1760
ملکداری با دیانت باید و فرهنگ و هوش
مست و غافل کی تواند؟ عاقل و هشیار باش
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 147
ای سنایی دل بدادی، در پی دلدار باش
دامن او گیر و از هر دو جهان بیزار باش
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 190
ای دل اندر نیستی چون دم زنی خمّار باش
شو بری از نام و ننگ و از خودی بیزار باش
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 191
فارسی متن کا ماخذ: گنجور