صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. صائب
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 6816

غزل شمارهٔ 6816

شاعر: صائب

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: انمیلرزی

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 1

صنف: غزل

Toggle stanza 1
11

چه بر این آتش هستی چو دخان می لرزی؟

چون شرر بر سر این خرده جان می لرزی؟

22

دانه قابل نه مزرع سبز فلکی

نیستی برگ، چه از باد خزان می لرزی؟

33

آفتاب از تو و چرخ تو فراغت دارد

تو چه ای ذره ناچیز به جان می لرزی؟

44

سود جان بر سر هم ریخته در عالم عشق

تو بر این عالم پر سود و زیان می لرزی

55

کرده ای خضر ره خود خرد ناقص را

چون عصا در کف بیمار ازان می لرزی

66

عالمی محو تجلی و تو از بیجگری

در پس پرده هستی چو زنان می لرزی

77

کیلی از خرمن حسن تو بود ماه تمام

بر سر دانه چه ای مور میان می لرزی؟

88

زخم شمشیر زبان صیقل ارباب دل است

تو چرا این همه از زخم زبان می لرزی؟

99

بی قراران تو از برگ خزان بیشترند

چه به یک فاخته، ای سرو روان می لرزی؟

1010

چون پر کاه، وصال تو و هجر تو یکی است

واصل کاهربایی و همان می لرزی

1111

بخیه بر دیده ظاهرزن و آسوده نشین

چند چون حلقه ز چشم نگران می لرزی

1212

ناوک راست روی، چشم هدف در ره توست

چه بر این قامت خشک چو کمان می لرزی؟

1313

در زمستان فنا حال تو چون خواهد بود؟

که ز سرمای گل ای سرو روان می لرزی

1414

در کف دست سلیمانی و از بی خبری

چون دل مور به هر ریزه نان می لرزی

1515

لرزش جان تو ای بحر نه از طوفان است

گوهری در صدفت هست ازان می لرزی

1616

جسم آن رتبه ندارد که بر او لرزد جان

هست در جان تو جانی که بر آن می لرزی

1717

صائب اندیشه روزی ز دل خود بردار

بر سر خوان سلیمان چه به نان می لرزی؟

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

تا کی از خواب گران پرده دولت سازی؟

چشمه خضر نهان در دل ظلمت سازی

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 6815

اگلی نظم

نیست پروای بهارم، من و کنج قفسی

که برآرم به فراغت ز ته دل نفسی

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 6817

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

بر یکی بوسه حقستت که چنان می‌لرزی

ز آنک جان است و پی دادن جان می‌لرزی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2877

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور