زمین
به تردستی بزن ساقی غنیمتدار قلقل را
مبادا خشکی افشاردگلوی شیشهٔ مل را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 100
به گلشن گر برافشاند ز روی ناز کاکل را
هجوم نالهام آشفته سازد زلف سنبل را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 101
بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرتکرد بسمل را
کف خونیکه برگگلکند دامان قاتل را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 102
اگرحیرت بهاین رنگست دست وتیغ قاتل را
رگ باقوت میگردد روانی خون بسمل را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 99
مجو از زاهدان خشک طینت گوهر عرفان
که از دریای گوهر، بهره خاشاک است ساحل را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 384
معلم نیست حاجت در تپیدن کشته دل را
که خون رقص روانی می دهد تعلیم بسمل را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 385
سفیدی های مو بیدار کی سازد سیه دل را؟
که گلبانگ رحیل افسانه خواب است غافل را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 386
مهیا در دل تنگ است برگ عیش بلبل را
ز خود طرف کلاه غنچه بیرون آورد گل را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 388
نکرد از ناله شبخیز با خود گرمخون گل را
نشد روشن چراغ از شعله آواز بلبل را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 389
اگر آزاده ای بگذار اسباب تجمل را
که بی برگی به سامان می کند کار توکل را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 390