صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. صائب
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 902

غزل شمارهٔ 902

شاعر: صائب

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: استهمچوحباب

صنف: غزل

Toggle stanza 1
11

سبکسری که اسیر هواست همچو حباب

میان بحر ز دریا جداست همچو حباب

22

لطافت است نقاب محیط بیرنگی

وگرنه آینه ام خوش جلاست همچو حباب

33

هزار بار اگر بشکند، درست شود

سبوی هر که ز آب بقاست همچو حباب

44

درین محیط که هر موج مد احسانی است

تلاش باختن سر، بجاست همچو حباب

55

میان بحر ز موج سراب تشنه ترم

ز آب، در گره من هواست همچو حباب

66

ز روی بحر دهد چشم آب، دیده وری

که در فشاندن سرخوش اداست همچو حباب

77

ز قرب بحر چه لذت برد نظربازی

که چشم بسته شرم و حیاست همچو حباب

88

نمی خلد به دلی ناله شکایت من

شکست شیشه من بی صداست همچو حباب

99

گشوده شد ز هوای محیط، عقده من

خوشا سری که در او این هواست همچو حباب

1010

سبکسری که زند پیش بحر، لاف وجود

اگر به باد دهد سر، بجاست همچو حباب

1111

به روی دست سر خویش را چرا ننهم؟

مرا که آب بقا زیر پاست همچو حباب

1212

مرا تعین ناقص ز بحر دارد دور

بقای من به نسیم فناست همچو حباب

1313

به اشک و آه، دل دردمند من تازه است

صفای خانه ز آب و هواست همچو حباب

1414

هزار بار گر افتم، ز جای برخیزم

به بحر، کشتی من آشناست همچو حباب

1515

فتاده است سر و کار من به دریایی

که نه سپهر در او بی بقاست همچو حباب

1616

به یک شکست ز دریا نظر نمی پوشم

مرا به چشم خود امیدهاست همچو حباب

1717

به آشنایی دریا مبند دل زنهار

که عقد الفت او بی وفاست همچو حباب

1818

ز باد نخوت اگر پر شود ز بی مغزی است

سری که در خم تیغ فناست همچو حباب

1919

چگونه قطره من عاجز هوا نشود؟

که بحر را ز هوا عقده هاست همچو حباب

2020

ز آه بر دل پر خون من غباری نیست

هوای خانه من دلگشاست همچو حباب

2121

درین محیط که صد سر به تره ای است ز موج

نفس دلیر کشیدن خطاست همچو حباب

2222

به غیر قطع نفس نیست ساحلی ما را

هوا به کشتی ما ناخداست همچو حباب

2323

همیشه بر سر بی مغز خویش می لرزد

عنان هر که به دست هواست همچو حباب

2424

نمی کنم چو صدف دست پیش ابر دراز

که گوهرم دل بی مدعاست همچو حباب

2525

اگر چه بر دل دریاست بار، عقده من

خوشم که عقده ام آسان گشاست همچو حباب

2626

خراب کوی مغانم که آب تلخش را

هزار عاشق سر در هواست همچو حباب

2727

چو مومیایی من در شکست خود بسته است

گر از شکست نترسم، رواست همچو حباب

2828

ازان ز راز دل بحر نیستی آگاه

که چشم شوخ، ترا بر قفاست همچو حباب

2929

همان ز ساده دلی بر حیات می لرزم

اگر چه بحر مرا خونبهاست همچو حباب

3030

چو بی مثال فتاده است آن محیط لطیف

چه سود ازین که تنم رونماست همچو حباب؟

3131

تلاش گوشه نشینی ز پوچ مغزی هاست

که خلوت تو همان پر هواست همچو حباب

3232

به من تلاطم دریا چه می تواند کرد؟

مرا شکستگی، آب بقاست همچو حباب

3333

قرار نیست ز درد طلب مرا صائب

ز بحر اگر چه مرا متکاست همچو حباب

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

زهی ز عارض گلرنگ، خونی می ناب

عرق به روی تو جام شراب در مهتاب

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 901

اگلی نظم

هوا چکیده نورست در شب مهتاب

ستاره خنده حورست در شب مهتاب

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 903

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور