صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 876غزل شمارهٔ 876شاعر: صائبوزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیہ: ونافتابہم وزن و قافیہ نظمیں: 1صنف: غزلصداکار: عندلیبآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںاز شفق هر چند شوید چهره در خون آفتابزردرویی می کشد زان روی گلگون آفتاب22نقل کریںپیش آن رخسار آتشناک اندازد سپرگرچه میساید سر از نخوت به گردون آفتاب33نقل کریںتا به روی آتشین یار کردم نسبتشاز زمین تا آسمان گردید ممنون آفتاب!44نقل کریںمی دهد رنگی و رنگی می ستاند هر زمانبس که باشد منفعل زان روی گلگون آفتاب55نقل کریںبا تو چون گردد برابر چون ندارد در بساطچشم مست و خال مشکین، لعل میگون آفتاب66نقل کریںخط طراوت زان گل رخسار نتوانست بردشسته رو آید ز زیر ابر بیرون آفتاب77نقل کریںچون ز مشرق با دو صد شمشیر می آید برون؟نیست از سنگین دلی گر تشنه خون آفتاب88نقل کریںحسن عالمگیر، عالم را کند همرنگ خودجلوه لیلی کند در چشم مجنون آفتاب99نقل کریںهر که از روشندلان گردد درین عبرت سراقرص خود تر سازد از خون شفق چون آفتاب1010نقل کریںمعنی رنگین به آسانی نمی آید به دستدر تلاش مطلعی زد غوطه در خون آفتاب1111نقل کریںساده لوحان را نصیب افزون بود از نور فیضبیش می تابد ز شهر و کو، به هامون آفتاب1212نقل کریںصیقلی از نور حکمت گشت لوح سینه اشتا ز گردون خم نشین شد چون فلاطون آفتاب1313نقل کریںجان روشن را نمی سازد غبارآلود، جسمآید از زیر زمین بی رنگ بیرون آفتاب1414نقل کریںدر عوض چون ماه نو قرص تمامش می دهمهر که می بخشد لب نانی به من چون آفتاب1515نقل کریںهر که صائب با سرافرازی تواضع پیشه ساختآورد زیر نگین آفاق را چون آفتاب◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمدر شب وصل تو می لرزد دلم چون آفتابتا مباد از رخنه ای آرد شبیخون آفتابصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 875اگلی نظماوست روشندل که با چندین زبان چون آفتابباشدش مهر خموشی بر دهان چون آفتابصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 877◆زمینہم وزن و قافیہ نظمیںدر شب وصل تو می لرزد دلم چون آفتابتا مباد از رخنه ای آرد شبیخون آفتابصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 875◆آڈیوصداکار منتخب کریںعندلیبآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمدر شب وصل تو می لرزد دلم چون آفتابتا مباد از رخنه ای آرد شبیخون آفتابصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 875
اگلی نظماوست روشندل که با چندین زبان چون آفتابباشدش مهر خموشی بر دهان چون آفتابصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 877
در شب وصل تو می لرزد دلم چون آفتابتا مباد از رخنه ای آرد شبیخون آفتابصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 875