شاعر: صائب
دل سرگشته ما چرخ را بر کار میبندد
کمر در خدمت این نقطه نه پرگار میبندد
حجاب روی گل نظارگی را آب میسازد
عبث این بوستانپیرا در گلزار میبندد
چه سازد مهر تابان با خمیر طینت خامم؟
که این افسرده نان خویش بر دیوار میبندد
گل از باغ تماشا عشق آتشدست میچیند
پریشان میشود گل عقل تا دستار میبندد
ز پیش دیده گستاخ ما کی دست بردارد؟
گلستانی که در بر رخنه دیوار میبندد
دل من وجه سرگردانی خود را نمیداند
که وقت سیر، چشم نقطه را پرگار میبندد
چه میلرزی ز بیم مرگ بر خود، باده پیش آور
که این تبلرزه را یک ساغر سرشار میبندد
پناه از چشم فتانش به زلفش میبرم صائب
که بر هرکس ستم زور آورد زنار میبندد
زمین
به یادتگردش رنگم به هرجا بار میبندد
ز موج گل زمین تا آسمان زنار میبندد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 960
قضا تا نقش بنیاد من بیکار میبندد
حنا میآرد و در پنجهٔ معمار میبندد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 961
چمنپیرا نه گل را دسته در گلزار میبندد
که گل در روزگار حسن او زنار میبندد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2883
فارسی متن کا ماخذ: گنجور