صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. صائب
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 5390

غزل شمارهٔ 5390

شاعر: صائب

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ارمیخواهددلم

صنف: غزل

Toggle stanza 1
11

عافیت زان غمزه خونخوار می‌خواهد دلم

آب رحم از تیغ بی‌زنهار می‌خواهد دلم

22

راه حرفی پیش لعل یار می‌خواهد دلم

خلوتی در پرده اسرار می‌خواهد دلم

33

قصه سودای من دور و دراز افتاده است

کوچه راهی همچو زلف یار می‌خواهد دلم

44

نیستم چون بلبلان قانع به گفت‌وگوی گل

باغ را در غنچه منقار می‌خواهد دلم

55

تا نگردیده است از خط تنگ وقت آن دهان

بوسه‌ای زان لعل شکربار می‌خواهد دلم

66

مست و خواب‌آلود اگر گردد دچار من شبی

خون خود زان لعل گوهربار می‌خواهد دلم

77

روی حرفم چون قلم با لوح‌های ساده است

صحبت دیوانگان بسیار می‌خواهد دلم

88

پیش همت از ادب دور است تکرار سؤال

هردو عالم را از او یک بار می‌خواهد دلم

99

مرهم راحت مرا در خواب بی‌دردی فکند

کاو کاو نشتر آزار می‌خواهد دلم

1010

ساده‌لوحی بین که با چندین نسیم پرده‌در

غنچه مستور ازین گلزار می‌خواهد دلم

1111

وادی سر گشتگی دارد سراپا گشتنی

پایی از فولاد چون پرگار می‌خواهد دلم

1212

دیده بیدار نتوان یافت در روی زمین

زین گران‌خوابان دل بیدار می‌خواهد دلم

1313

می‌کند تنگی قفس بر خنده سرشار من

کبک مستم، دامن کهسار می‌خواهد دلم

1414

اختلاف کفر و دین از وحدتم بیگانه ساخت

رشته تسبیح از زنار می‌خواهد دلم

1515

هیچ کس خون کباب از آتش سوزان نخواست

خون‌بهای دل از آن رخسار می‌خواهد دلم

1616

نیست تاب چشم زخم آیینه‌های صاف را

چند روزی مرهم زنگار می‌خواهد دلم

1717

سیل هیهات است تا دریا کند جایی مقام

لنگر از عمر سبک‌رفتار می‌خواهد دلم

1818

توبه مستی و مخموری ندارد اعتبار

فرصتی از بهر استغنار می‌خواهد دلم

1919

در رهی کز خار مجروح است پای آفتاب

سوزن عیسی برای خار می‌خواهد دلم

2020

در علاج درد من صائب مسیحا عاجز است

چاره درد خود از عطار می‌خواهد دلم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

داغ عالمسوز برگ عیش گردد در دلم

شمع ماتم گریه شادی کند در محفلم

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5389

اگلی نظم

با فقیری در سخاوت بی نظیر عالمم

چون دعا با دست خالی دستگیر عالمم

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5391

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور