صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 170غزل شمارهٔ 170شاعر: صائبوزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیہ: اندنمراصنف: غزلصداکار: عندلیبآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںسبز می گردد روان چون آب از ماندن مراخضر نتواند به آب زندگی راندن مرا22نقل کریںبس که دلسردم ز تار و پود هستی چون کتانمی تواند پرتو مهتاب سوزاندن مرا33نقل کریںدشمنان را دارم از تیغ تغافل سینه چاکچشم خواباندن بود شمشیر خواباندن مرا44نقل کریںشمع ماتم را خموشی به ز آب زندگی استدل نمی گردد سیاه از دامن افشاندن مرا55نقل کریںگرچه بر خورشید من آفاق تنگی می کنداز سبکروحی توان در ذره گنجاندن مرا66نقل کریںداغ دارد مشربم در خوش عنانی موج راهر نسیمی می تواند دست پیچاندن مرا77نقل کریںلنگر دریای امکان است کوه صبر منعالمی پر شور می گردد ز شوراندن مرا88نقل کریںچون زمین آرامش عالم به من پیوسته استکوهها را می کند بی سنگ، لرزاندن مرا99نقل کریںعشرت روی زمین از من بود چون صبح عیدیک جهان خوشوقت می گردد ز خنداندن مرا1010نقل کریںگرچه از افسردگی ها چون چراغ کشته اممی تواند یک نگاه گرم، گیراندن مرا1111نقل کریںپرتو خورشید چون خورشید باشد بی زوالآتش لعلم، میسر نیست میراندن مرا1212نقل کریںدستگیری می کنم آن را که گیرد دست منچون دعا دارد اثرها زیرلب خواندن مرا1313نقل کریںدر گره از نافه نتوان بست موی مشک راراز عشقم، می کند بی پرده، پوشاندن مرا1414نقل کریںهر تهیدستی نیارد ماه کنعان را خریددر ترازو از گرانقدری بود ماندن مرا1515نقل کریںای که چون سنگ فلاخن دورم از خود می کنیاز مروت نیست گرد سر نگرداندن مرا1616نقل کریںحاصل من منحصر در ترک حاصل گشته استدامن افشانی است صائب دانه افشاندن مرا◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظممشکل است از کوی او قطع نظر کردن مراورنه آسان است از دنیا گذر کردن مراصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 169اگلی نظمیارب از دل مشرق نور هدایت کن مرااز فروغ چشم خورشید قیامت کن مراصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 171◆آڈیوصداکار منتخب کریںعندلیبآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظممشکل است از کوی او قطع نظر کردن مراورنه آسان است از دنیا گذر کردن مراصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 169
اگلی نظمیارب از دل مشرق نور هدایت کن مرااز فروغ چشم خورشید قیامت کن مراصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 171