صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. صائب
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 1110

غزل شمارهٔ 1110

شاعر: صائب

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: اریداشتهاست

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

هر که از داغ تو در دل لاله زاری داشته است

در دل آتش مهیا نوبهاری داشته است

2

می شود از شور بلبل تازه داغ کهنه اش

از گلی هر کس که در دل خارخاری داشته است

3

نیست ممکن خنده بر روز سیاه ما کند

در نظر هر کس که چشم سرمه داری داشته است

4

غنچه گردیدن نمی داند گل خمیازه ام

دیدن لبهای میگون خوش خماری داشته است

5

ریزه خوانی های آن لب، برق خرمن شد مرا

آتش یاقوت هم در دل شراری داشته است

6

دل به جا از هرزه گردی های آن بیباک نیست

وقت قمری خوش که سرو پایداری داشته است

7

می کند از دیده های پاک، وحشت آن غزال

ورنه هر آیینه رو، آیینه داری داشته است

8

عاشقان از خوردن زخمش نمی گردد سیر

تیغ خوبان طرفه آب خوشگواری داشته است

9

لاله ای بوده است کز خاکش برآورده است سر

عاشقان بی کس اگر شمع مزاری داشته است

10

خضر وقت خود شدم چون سرو از بی حاصلی

برگ بی برگی عجب خرم بهاری داشته است

11

ایمن از تیغ زبان نکته گیران گشته است

هر که از گردآوری با خود حصاری داشته است

12

گشته اسرار جهان در دیده اش صورت پذیر

هر که از زانوی خود آیینه داری داشته است

13

ذوق تسخیرش نمک در چشم ریزد دام را

دامن صحرای عبرت خوش شکاری داشته است

14

ریشه غم زعفران شد در دل غمگین مرا

این خزان در چاشنی خوش نوبهاری داشته است

15

از شفق صد کاسه خون در فرو رفتن خورد

هر که چون خورشید اوج اعتباری داشته است

16

غافل است از جنبش بی اختیار نبض خویش

آن که پندارد که در دست اختیاری داشته است

17

پایه بی اعتباری این زمان گشته است پست

ورنه در ایام پیشین اعتباری داشته است

18

نیست ممکن غافل از پاس نفس گردد چو صبح

هر که صائب در نظر روز شماری داشته است

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

از غبار جسم حایل ها به هم پیوسته است

ورنه آن جان جهان با ما به هم پیوسته است

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1109

اگلی نظم

سینه تنگی دو عالم درد و غم می داشته است؟

نیم جانی این قدر ظرف ستم می داشته است؟

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1111

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور