صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »مواعظ
  3. »مثنویات
  4. »شمارهٔ 41 - حکایت

شمارهٔ 41 - حکایت

شاعر: سعدی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

صداکار: فاطمه زندی
Toggle stanza 1
11
الا گر بختمند و هوشیاری
به قول هوشمندان گوش داری
22
شنیدم کاَسب سلطانی خطا کرد
بپیوست از زمین بر آسمان گرد
33
شه مسکین از اسب افتاد مدهوش
چو پیلش سر نمی‌گردید در دوش
44
خردمندان نظر بسیار کردند
ز درمانش به عجز اقرار کردند
55
حکیمی باز پیچانید رویش
مفاصل نرم کرد از هر دو سویش
66
دگر روز آمدش پویان به درگاه
به بوی آنکه تمکینش کند شاه
77
شنیدم کان مخالف‌طبع بد‌خو‌ی
به بی‌شکری بگردانید از او روی
88
حکیم از بختِ بی‌سامان برآشفت
برون از بارگه می‌رفت و می‌گفت
99
«سرش برتافتم تا عافیت یافت
سر از من عاقبت بدبخت برتافت
1010
چو از چاهش برآوردی و نشناخت
دگر واجب کند در چاهش انداخت»
1111
غلامش را گیاهی داد و فرمود
که«امشب در شبستانش کنی دود»
1212
وز آنجا کرد عزم رخت بستن
که حکمت نیست بی‌حرمت نشستن
1313
شهنشه بامداد از خواب برخاست
نه روی از چپ همی گشتش نه از راست
1414
طلب کردند مرد کاردان را
کجا بینی دگر برق جهان را؟
1515
پریشان از جفا می‌گفت هر دم
که «بد کردم که نیکویی نکردم»
1616
چو به بودی طبیب از خود میازار
که بیماری توان بودن دگر بار
1717
چو باران رفت بارانی میفکن
چو میوه سیر خوردی شاخ مشکن
1818
چو خرمن برگرفتی گاو مفروش
که دون‌همت کند منّت فراموش
1919
منه بر روشنایی دل به یک بار
چراغ از بهر تاریکی نگه‌ دار
2020
نشاید کآدمی چون کرهٔ خر
چو سیر آمد نگردد گِردِ مادر
2121
وفاداری کن و نعمت‌شناسی
که بد فرجامی آرد ناسپاسی
2222
جزای مردمی جز مردمی نیست
هر آن  کاو حق نداند آدمی نیست
2323
وگر دانی که بدخویی کند یار
تو خوی خوب خویش از دست مگذار
2424
الا تا بر مزاج و طبع عامی
نگویی ترک خیر و نیکنامی
2525
من این رمز و مثال از خود نگفتم
دُری پیش من آوردند، سفتم
2626
ز خُردی تا بدین غایت که هستم
حدیث دیگری بر خود نبستم
2727
حکیمی این حکایت بر زبان راند
دریغ آمد مرا مهمل فرو ماند
2828
به نظم آوردمش تا دیر مانَد
خردمند آفرین بر وی بخواند
2929
الا ای نیکرای نیک‌تدبیر
جوانمرد و جوان‌طبع و جهانگیر
3030
شنیدم قصه‌های دلفروزت
مبارک باد سال و ماه روزت
3131
ندانستند قدر فضل و رایت
وگرنه سر نهادندی به پایت
3232
تو نیکویی کن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز
3333
که پیش از ما چو تو بسیار بودند
که نیک‌اندیش و بدکردار بودند
3434
بدی کردند و نیکی با تن خویش
تو نیکوکار باش و بد میندیش
3535
شنیدم هر چه در شیراز گویند
به هفت اقلیم عالم باز گویند
3636
که سعدی هر چه گوید پند باشد
حریصِ پند، دولتمند باشد
3737
خدایت ناصر و دولت معین باد
دعای نیک‌خواهانت قرین باد
3838
مراد و کام و بختت همنشین باد
تو را و هر که گوید همچنین باد
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

جوان سخت رو در راه باید

که با پیران بی‌قوّت بپاید

سعدی»مواعظ»مثنویات»شمارهٔ 40

اگلی نظم

هر که آمد بر خدای قبول

نکند هیچش از خدا مشغول

سعدی»مواعظ»مثنویات»شمارهٔ 42

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00