شاعر: سعدی
به کین دشمنان باطل میندیش
که این حیفست ظاهر بر تن خویش
زمین
شنو پندی ز من ای یار خوش کیش
به خون دل برآید کار درویش
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1237
یاد دارم که در ایام طُفولیّت مُتَعَبِّد بودمی و شبخیز و مُوْلَعِ زهد و پرهیز.
شبی در خدمتِ پدر، رَحْمَةُ اللهِ عَلَیْهِ، نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مُصْحَفِ عزیز بر کنار گرفته و طایفهای گردِ ما خفته.
سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایت شمارهٔ 7
در انجیل آمده است که ای فرزند آدم! گر توانگری دهمت، مشتغل شوی به مال از من و گر درویش کنمت، تنگدل نشینی. پس حلاوت ذکر من کجا دریابی و به عبادت من کی شتابی؟
گه اندر نعمتی مغرور و غافل
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 88
فارسی متن کا ماخذ: گنجور