سعدی»خبیثات و مجالس الهزل»المضحکات»شمارهٔ 5شمارهٔ 5شاعر: سعدیآغازاختتامآغازاختتامنقل کریںشخصی نشسته بود و کیرش پیدا بود. پسر گفت: «بابا این چیست؟» گفت: «پای بابای توست». گفت: «این پای را کفش کجاست؟» گفت: «مادرت کهنه طرطوسی دارد که گاهگاه به این پای میکشم».◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظممسخرهای را طفلی به وجود آمد؛ به دکان عصّاری رفت تا روغن و شیره بخرد. عصّار زر بِستَد و بول در ظرفش کرد و بداد. مسخره را چون طفل به خانه رفت و آنچنان دید، هیچ نگفت. بعد از مدتی عصّار را دید که از دردِ دندان مینالد. برفت و پارهای نجاستِ خشک در کاغذپارهای کرد و به وی داد. چون به دندان ریخت پرسید که این چه بود؟ گفت : خَرهٔ آن روغن است که در آن روز به من دادی.سعدی»خبیثات و مجالس الهزل»المضحکات»شمارهٔ 4اگلی نظموقتی شخصی را کیر پیدا شد، سیاه بود. پسرش پرسید که «چرا چنین سیاه است؟» گفت: «از بس که در کُس مادرت نهادهام». روز دگر دست به ریش فرود آورد که: «ریشم سفید شده». پسرش گفت: «این را نیز در کُس مادرم نِه که سیاه شود».سعدی»خبیثات و مجالس الهزل»المضحکات»شمارهٔ 6ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظممسخرهای را طفلی به وجود آمد؛ به دکان عصّاری رفت تا روغن و شیره بخرد. عصّار زر بِستَد و بول در ظرفش کرد و بداد. مسخره را چون طفل به خانه رفت و آنچنان دید، هیچ نگفت. بعد از مدتی عصّار را دید که از دردِ دندان مینالد. برفت و پارهای نجاستِ خشک در کاغذپارهای کرد و به وی داد. چون به دندان ریخت پرسید که این چه بود؟ گفت : خَرهٔ آن روغن است که در آن روز به من دادی.سعدی»خبیثات و مجالس الهزل»المضحکات»شمارهٔ 4
اگلی نظموقتی شخصی را کیر پیدا شد، سیاه بود. پسرش پرسید که «چرا چنین سیاه است؟» گفت: «از بس که در کُس مادرت نهادهام». روز دگر دست به ریش فرود آورد که: «ریشم سفید شده». پسرش گفت: «این را نیز در کُس مادرم نِه که سیاه شود».سعدی»خبیثات و مجالس الهزل»المضحکات»شمارهٔ 6